چیزی ندارم بگویم

امیلیا دایر که بود؟ چرا داستان او تا به این اندازه شوکه کننده بود؟

ماجرا با یک آگهی در روزنامه محلی تایمز اند میرر شهر بریستول آغاز شد

“به خانمی محترم برای سر پرستی کودکی خردسال نیازمندیم”

آگهی به سفارش اولینا مارمون زن جوان بیست و پنج ساله ای که در یک بار پیشخدمت بود به چاپ

رسیده بود.

دو ماه قبل، در ژانویه 1896 ، اولینا دختری به دنیا آورده و نامش را دوریس گذاشته بود، دوست پسرش او را ترک کرده بود و اولینا که نمی توانست نوزادش را تروخشک کند و از عهده مخارجش برنمی آمد، چاره ای نداشت جز اینکه کسی را پیدا کند که کودک را به فرزندی بپذیرد.

اولینا در حال خواندن آگهی خودش در روزنامه بود که چشمش به آگهی دیگری در همان صفحه افتاد

” یک زوج متأهل ساکن در خانه ای مناسب، در ازای ده پوند نوزاد سالمی را به فرزندی می پذیرند ”

به فرزندی پذیرفتن در بریتانیای دوره ویکتوریا غیرعادی نبود، بارداری های ناخواسته و فقر باعث شده بود پذیرش سرپرستی کودکان تبدیل به یک صنعت واقعی شود و هزاران کودک نامشروع به شکل غیرقانونی و زیرزمینی به خانواده های خیر سپرده می شدند. مادر بچه ناخواسته هزینه ای را به صورت یکجا یا ماهانه می پرداخت و این طور خودش را از ننگ داشتن یک فرزند نامشروع مبرا

می کرد.

اولینا که زن جوان موبور و بانشاطی بود، بعد از خواندن آگهی احساسی کرد که بالاخره بخت به او رو کرده است، او بلافاصله برای خانم هاردینگ، که در جاده آکسفورد واقع در شهر ردینگ زندگی

می کرد، نامه ای نوشت و از او خواست در مورد آگهی اش بیشتر توضیح دهد.

به نامه اش بلافاصله پاسخ داده شد، خانم هاردینگ نوشته بود:

بسیار خوشحال خواهم شد که یک دختر کوچولوی نازنین را به فرزندی قبول کنم، او را مثل بچه خودم بزرگ میکنم. او در مورد علاقه اش به کودکان گفته بود:

ما آدم های خونگرم و ساده ای هستیم که اوضاع زندگی مان تقریبا رو به راه است، من بچه را محض خاطر پول نمی خواهم، بلکه می خواهم خانه ام را روشن کند، من و همسرم عاشق بچه ها هستیم اما خودمان بچه ای نداریم اگر فرزندتان را به ما بسپارید مطمئن باشید در خانه ای خوب و با مهر مادری بزرگ خواهد شد.

اولینا از آنچه می خواند به هیجان آمده بود،  انگار که همه دعاهایش داشت مستجاب میشد، خانم هاردینگ حتی خانه زیبای خود را با آب وتاب توصیف کرده بود؛ باغی بزرگ پر از درختان میوه، جایی عالی برای بزرگ کردن بچه.

تنها یک مسئله کوچک وجود داشت که اولینا را لحظه ای به فکر انداخت، خانم هاردینگ گفته بود که نمی پذیرد هر هفته پولی برای نگهداری بچه به او داده شود و ترجیح میدهد یکجا ده پوند بگیرد و گفته بود که مسئولیت کودک را کاملا به عهده خواهد گرفت و او هرگز لازم نیست کاری به کار کودک داشته باشد و ذره ای نگرانی به خودش راه دهد.

اولینا مضطرب بود، مثل هر مادر جوان دیگری فکر جدا شدن از فرزندش برای همیشه برایش خیلی دردناک بود، اما در چنان تنگنایی اسیر شده بود که تصمیم گرفت به شرایط خانم هاردینگ تن دهد.

یک هفته بعد، خانم هاردینگ به چلتنم آمد تا دوریس را با خود ببرد.

اولینا از دیدن خانم هاردینگ شوکه شد، چراکه او را در ذهنش زنی جوان با چهره ای مادرانه تصور کرده بود، اما خانم هاردینگ زنی نسبتا سالخورده با چهره ای خشن بود.

امیلیا دایر

امیلیا دایر

با وجود این، وقتی خانم هاردینگ بچه را به نرمی و با محبت بغل کرد و او را در شالی پیچید تا سرما نخورد، اولینا خیالش راحت شد. خانم هاردینگ دوباره شروع کرد به توصیف زیبایی های خانه اش و به اولینا اطمینان داد که بچه در محیطی بسیار خوب بزرگ خواهد شد. بعد از خانه بیرون رفت و اولینا در سکوت اشک ریخت و برای خداحافظی دست تکان داد.

چند روز بعد اولینا نامه ای به خانم هاردینگ فرستاد و احوال دوریس را پرسید. وقتی فهمید که همه چیز مرتب است، خیالش راحت شد، اما این آخرین خبری بود که از بچه اش به او می رسید. به هیچ کدام از نامه های بعدی اش جوابی داده نشد، دلیل خوبی هم داشت، دوریس کوچولو مرده بود!

مدت ها طول کشید تا حقیقت این ماجرای وحشتناک آشکار شود، ماجرایی که بریتانیای دوران ملکه ویکتوریا را در شوک و انزجار فروبرد. خانم هاردینگ کسی نبود که ادعا می کرد، نام واقعی او امیلیا دایر بود، او به بهانه سرپرستی نوزادان نامشروع آنها را با مبلغ تقریبا گزافی می گرفت و بعد به قتل می رساند.

امیلیا دایر بر خلاف قولی که داده بود دوریس را به خانه اش در ردینگ نبرده بود، بلکه بچه را مستقیما به خانه دخترش در جاده مایو در ویلزدن برده بود، در اتاق طبقه بالا نوار سفید رنگی را از دور جعبه ای باز کرده بود و آن را دور گردن دوریس پیچیده و به آرامی نوزاد را خفه کرده بود،حتی  لباس های بچه را در آورده بود تا چند شیلینگی بیشتر به جیب بزند، سپس جسد بچه را در دستمالی پیچیده بود.

صبح روز بعد بچه دیگری را تحویل گرفت، پسری سیزده ماهه به نام هری سیمونز، او هم به همان ترتیب خفه شده بود. فردای آن روز دایر جسد بچه ها را در کیفی قدیمی گذاشت و آن را به نقطه دورافتاده ای در آبریز کورشم پرت کرد.

اما او خبر نداشت که کیف در آب فرو نرفته است و از اینکه مدتی هم هست که تحت نظر پلیس است بی اطلاع بود، چند روز پیش از کشته شدن دوریس بود که پلیس بسته ای را در رود تمز در نزدیکی ردینگ پیدا کرد. بسته را که باز کردند باقیمانده های جسد یک نوزاد پیدا شد، روی بسته بقایای برچسبی قدیمی دیده می شد، بعد از یک سری تحقیقات هوشمندانه کارآگاهی پلیسها رد امیلیا دایر را زدند.

پلیس که مشکوک بود قتل نوزادان کار امیلیا دایر باشد بستر رودخانه را جست و جو کرد، آنها جسد سه نوزاد دیگر را از میان آب بیرون کشیدند و کیفی را پیدا کردند که حاوی بقایای جسد دوریس مارمون و هری سیمونز بود.

پلیس اجساد کودکان را پیدا کرد

در سومین هفته ماه مه، امیلیا دایر به اتهام قتل به دادگاه احضار شد، او تنها به قتل دوریس اعتراف کرد و برای دفاع از خود ادعا کرد مبتلا به جنون است. ادعای او به سرعت رد شد و تنها چهار و نیم دقیقه طول کشید تا هیئت منصفه او را گناهکار اعلام کند.

امیلیا دایر دو هفته بعد به دار آویخته شد و در کمال ناباوری دخترش تحت تعقیب قرار نگرفت.

پلیس هیچ وقت دقیقا نفهمید امیلیا چند نوزاد را کشته بود، اما تعداد لباس های بچه و نامه هایی که در خانه اش پیدا شد نشان می داد که این کار را مدتی طولانی انجام می است، گفته می شود امیلیا دایر بیش از چهارصد نوزاد را کشته است!

اگر این موضوع حقیقت داشته باشد در این صورت او را باید مخوف ترین قاتل زن در تمامی طول تاریخ  دانست.

امیلیا دایر

 

” چیزی ندارم بگویم ”

امیلیا دایر ، هنگامی که طناب دار را به گردنش می انداختند.

10 ژوئن 1896

 

گردآورنده : کامیار حق شناس

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *