تکخال جاسوسان

اپیزود شانزدهم راوکست

سیدنی رایلی یا سیگموند جورجویچ روزنبلوم یا تکخال جاسوسان یا هر اسم دیگه که باهاش بشه رایلی رو خطاب کرد که تعدادشونم کم نیست، فرقی نداره، چیزی که مهمه اینه که قراره در مورد بزرگترین جاسوسی که تاریخ ، حداقل تو 2قرن گذشته به خودش دیده حرف بزنیم

سیدنی رایلی یا سیگموند جورجویچ روزنبلوم یا تکخال جاسوسان یا هر اسم دیگه که باهاش بشه رایلی رو خطاب کرد که تعدادشونم کم نیست، فرقی نداره، چیزی که مهمه اینه که قراره در مورد بزرگترین جاسوسی که تاریخ ، حداقل تو 2قرن گذشته به خودش دیده حرف بزنیم

از زندگی شخصی رایلی شاید جزیات خیلی زیادی نباشه چون کلا آدم مرموزی بوده و هرجایی که میرفته تو شهرها و کشورهای مختلف  یه شجره نامه تازه از خودش رو میکرده، تقریبا 20 هویت مختلف از رایلی وجود داره بااا داستانهای مختلف، یجا خودشو یه دریانورد معرفی کرده یجا یه کشیش ایرلندی یجا یه اشراف زاده دربار امپراتوری روسیه و ووو، ولی چیزایی که در موردشون تقریبا مطمئینیم اینه که متولد 1874 تو بندر اودسا امپراتوری روسیه، اوکراین امروزی بوده،

بعضی منابع میگن مادرش یه روس لهستانی تبار از یه خانواده فقیر بوده که رایلی حاصل رابطه نامشروع مادرش ( پرلا) با یه پزشک یهودی به اسم میخائییل آبراموویچ  یا طبق بعضی منابع دیگه حاصل رابطمه مادرش با پسرعموی همسرش یا بازم بر اساس منابع دیگه حاصل رابطه مادرش با یه دریا نورد بوده ولی اکثرا اعتقاد دارن که که رایلی فرزند پرلا و جورجویچ روزنبلوم یه زوج ثروتمند لهستانی یهودی بود که بعدا کاتولیک میشن و به روسیه میرن و روابط سیاسی خیلی محکمی هم با نخست وزیر لهستان و سیاست مدارهای روس داشتن،

داستانهای عجیب و غریب زیادی درمورد این مرد هزار چهره هست که نمیشه همشو تایید یا رد کرد رایلی بارها و بارها مرد و بارها بارها تو هویت های جدید زنده شد

قبل از اینکه وارد جزییات ماجرای زندگی این آدم بی نظیر بشیم یه نگاه گذرایی داشته باشیم به زندگی این شخص

درمورد بچگی رایلی چیز خاصی وجود نداره اما اون از همون جوونی کار خبرچینی رو برای پلیس و گروه های مختلف سیاسی و خلاف شروع میکنه،

حتی یبار هم به جرم جاسوسی برای یکی از گروه های خلافکار روسیه دستگیر میشه و میفته زندان وقتی که از ازندان آزاد میشه خبردارد میشه که مادرش فوت کرده هنوز با از دست دادن مادرش کنار نیومده بود که پدرش هم یه شوک جدید بهش وارد میکنه

اون بهش میگه که پدر واقعی تو من نیستم، پدر تو یه پزشک یهودیه به اسم میخاییل آبراموویچ روزنبلوم

شاید این بزرگترین ضربه ای بود که رایلی تو زندگیش خورد

این خبر که پدر واقعیش همچین شخصیه خیلی بیشتر از فوت مادرش اونو خراب کرد چون رایلی تحت تاثییر جو اون دوره جامعه روسیه شدیدا یهود ستیز بود بعد همچین شخصی حالا باید با این واقعیت کنار بیاد که پدر خودشم یکی از همون ادم هاییه که تمام طول مدت زندگیش ازشون متنفر بوده و همیشه علیهشون فعالیت میکرده

رایلی که دیگه انگیزه ای برای فعالیت تو روسیه نداشت تصمیم میگیره این کشوررو ترک کنه، واسه همین برای اولین بار مرگ خودش رو جعل میکنه، برای خودش یه مراسم تدفین میگیره و قاچاقی با کشتی میره هند،

تو هند که بود کارهای مختلفی کرد، یه مدت آشپز بود، بعدش رفت کارگری تو جاهای مختلف و یه مدت هم به عنوان مهدنس راه آهن مشغول بود.

اینم در نظر داشته باشید که تمام این شغل ها رو با هویت های مختلف انجام میداد وگرنه طبیعتا تو شرایط عادی یه آشپز نمیتونه یهو مندس راه آهن بشه.

بعد از هند میره برزیل

برزیل که میرسه اول مثل همیشه هویت جعلی خودشو با اسم پدرو دست و پا میکنه ، اونجا چندجایی مشغول به کار میشه و شغل عوض میکنه تا وارد یه گروه بریتانیایی میشه که قرار بود برای یه سفر تحقیقاتی و اکتشافی برن تو جنگلهای برزیل

شاید نقطه عطف زندگی جاسوسانه رایلی همین سفر باشه، تو این سفر یه اتفاق خیلی عجیب میفته، یه گروه قبیله ای بومی به اونها حمله میکنن و تو شرایطی که همه دست پاچه  شده بودن رایلی اسلحه یکی از افسرهایی که همراهشون بوده رو میگیره با اونها درگیر میشه، بعد اینکه تونست چندنفر از افراد اون قبیله مهاجم رو بکشه بقیشون فرار میکنن و اینجوری جون افراد گروه رو نجات میده

همین اتفاق باعث میشه که یکی از افراد بانفوذ گروه، سرگرد چارلز، هم پاداش خیلی خوبی بهش بده هم وقتی میفهمه رایلی واقعا کیه و از کجا اومده و چه کارهایی تاحالا کرده براش پاسپورت بریتانیایی بگیره و اونو وارد سیستم جاسوسی بریتانیا کنه،

اما اینجا هم‌مثل بقیه جاهای زندگی رایلی تضاد و مغایرت هایی وجود داره

توی اسنادی که دست سازمان های اطلاعاتی فرانسس، گفته شده که رایلی سال  1895 به جای بریتانیا، از برزیل اول میره فرانسه و یه حرکت عجیب میزنه، اون با همدستی چندنفر دیگه به دو آنارشیست ایتالیایی حمله میکنن، گلوی یکیشون رو میبرن و نفر دوم رو با ضربات متععد چاقو راهی بیمارستان میکنن و بعد از سرقت اموالشون فرار میکنن به لندن، چند روز بعد هم نفر دوم تو بیمارستان میمیره

طبق گزارشی که تو یکی از روزنامه های پاریس در مورد این اتفاق چاپ شده اومده که این قتل تو یکی از قطارهای بین شهری فرانسه انجام شده و چندتا شاهد هم هستن که فردی رو درحال فرار دیدن که از نظر ظاهری خیلی خیلی شبیه رایلی بوده

چندماه بعد از این قتل، رایلی با دختری به اسم لیلیان آشنا میشه، لیلیان یه نویسنده تازه کار بود که بعد از آشناییشون و احساسی شدن رابطشون رایلی سفره دلش رو پیشش باز میکنه و سیر تا پیاز زندگیش رو برای اون تعریف میکنه، لیلیان هم که گفتم یه نویسنده بود دیگه، میبینه چه سوژه ای بهتر از این؟ از فرصت استفاده میکنه و رمانی مینویسه به اسم the gadfly ، که اتفاقا رمان موفقی هم میشه، شخصیت اصلی داستن هم با الهام از رایلی، میشه کسی که حاصل یه رابطه نامشروع بوده و برای فرار از گذشتش اقدام به خودکشی میکنه، ولی زنده میمونه، به امریکای جنوبی میره و بعد از اون میره به اروپا و با آنارشسیت ها درگیر میشه.

رایلی بعد از قتل ها با هویت جدید و اسم روزنبولم میره لندن، اونجا یه خونه میخره یه شرکت داروسازی هم تاسیس میکنه و شروع میکنه به تولید داروهای مختلف و کمیاب و تو پوشش همین شرکت هم به جمع آوری اطلاعت برای شبکه جاسوسی بریتانیا تو لندن به رهبری ویلیام ملویل اقدام میکنه و عملا میشه بخشی از سرویس جاسوسی بریتانیا.

اما سال بعد یعنی 1897 رایلی با شخصی به اسم توماس آشنا میشه، توماس مرد ثروتمند و مریض احوالی بود، چندین سال بود که از مشکل کلیه رنج میبرد، واسه همین وقتی میشنوه که شرکت داروسازی رایلی داروهای دست ساز مهمی رو تولید میکنه، پیش اون میره تا شاید بتونه دارویی برای درمانش بسازه و از اونجا باب آشنایی این دو نفر باز میشه، بعد یه مدت توماس رایلی رو دعوت میکنه خونش و رایلی اونجا برای اولین بار با مارگارت همسر توماس آشنا میشه،

از این آشنایی یه مدتی میگذره و توماس که میبینه حالش داره همینجوری بدتر میشه وصیت نامه ای مینویسه و تمام اموال خودش رو بعد از مرگ به همسرش مارگارت واگذار میکنه، درست 1هفته بعد، جسد توماس تو اتاقش پیدا میشه، دلیل مرگش رو دکتری به اسم تی دبلیو اندروز آنفلانزا اعلام میکنه، و اعلام میکنه ک جسد به بررسی بیشتری هم نیازی نداره و مجوز دفنش رو صادر میکنه، جسد توماس، یکی از ثروتمندترین و معروف ترین مردای لندن ظرف فقط36 ساعت بعد از مرگش دفن شد

هنوز 1سال هم از مرگ توماس نگذشته بود که بیوه اون، مارگارت با حدود 800000 پوندی که به ارث برده بود ازدواج میکنه، میتونید حدس بزنید با کی؟ سیدنی رایلی

اما یه  نکته جالبتر، پزشکی به اسم اندروز هیچ وقت تو لندن وجود نداشته، حتی تو تمام بریتانیا

سیدنی بعد از ازدواج تصمیم میگیره برگرده روسیه، حالا هم حسابی پول دار شده بود هم با کمک سازمان اطلاعات بریتانیا یه هویت جدید واسه خودش دست و پا کرده بود، یه سال بعد از ازدواج، ریلی و همسرش مارگارت به امپراطوری روسیه سفر میکنن، میرن سن پترزبورگ و رایلی اونجا برای بریتانیا از هر دری اطلاعات جمع میکنه، یه مدت میگذره تا یه ژنرال ژاپنی به اسم آکاشی موتوجیرو بهش نزدیک میشه و پیشنهاد کار برای سرویس های اطلاعاتی ژاپن رو میده، موتوجییرو اعتقاد داشت که بهترین نیروهایی که سرویس اطلاعاتی کشورش میتونه جذب کنه کسایی هستن که دنبال انگیزه مادی هستن و رایلی دقیقا خود خودش بود.

این پیشنهاد درست زمانی بود که تنش های خیلی شدیدی هم بین روسیه و ژاپن بود که قشنگ خبر از یه جنگ بزرگ میداد

ژاپن یه بودجه سنگین برای بخش جاسوسی خودش درنظر گرفته بود که بتونه از همه تحرکات نظامی روسیه باخبر باشه، ماموریت رایلی این بود که توانایی نظامی روسیه رو بسنجه و هر اطلاعاتی که دستش میاد رو به ژاپن مخابره کنه، ژاپن هم در عوضش به انقلابی های روسیه برای سرنگونی تزار کمک میکنه.

رایلی همسرش رو تو سنپترزبورگ تنها میزاره و خودش به قفقاز میره و از اونجا شروع میکنه به جمع کردن اطلاعات، این اطلاعاتی رو که گیرش میومد رو تو دفتری یادداشت میکرد که خودش اسمش رو گذاشته بود دفتر جنگ و اونارو، هم به ژاپن میفروخت، هم به بریتانیا، قشنگ بلد بود چیکار کنه، یعنی اطلاعاتی نبود که رایلی داشته باشه و ازشون پول نسازه، به یه کشورم نمیفروخت هرکی طالب اطلاعات بود میشد مشتریش

یه مدت بعد از قفقاز میره به بندر آرتور، این بندر یه بندر خیلی مهم و استراتژیک تو شمال شرق چین بود و استحکامات دفاعی خیلی خوبی هم داشت، از اون قدیما همیشه سرش جنگ بود، یه مدت بین چین و ژاپن دست به دست میشده و تو اون دوره زمانی هم تحت کنترل روسیه بود، که مدام مورد حمله های ریز و درشت ژاپنی ها بود، 4سالی رو اونجا میمونه و از فضای جنگی اونجا نهایت استفاده رو میکنه و با خرید و فروش هرچیزی که فکرشو بکنید، از لباس و مواد غذایی و دارو گرفته تا سیگار و حتی ذغال سنگ حسابی پول درمیاره

اوضاع براش بهتر هم شد، رایلی تونست با کمک یه مهندس چینی نقشه تجهیزات دفاعی بندر مخصوصا نقشه مین گذاری های دریایی بندر رو پیدا کنه و اونو به ژاپنی ها بفروشه، ژاپن هم از فرصتی که براش پیش اومده بود استفاده میکنه و با تمام قوا به بندر حمله میکنه،

ولی نتیجه چیزی نبود که انتظارشو داشتن، اونا با اینکه تونسته بودن 31000 نیروی روسی رو بکشن ولی تلفات خودشون به مراتب سنگینتر بود، گفتم که بندر از نظر دفاعی شرایط عجیب و غریب و خوبی داشت، تمام تجهیزات مدرن دفاعی اونجا فعال بودن، روسها پارازایت اندازهای ماهواره ای رو نصب کرده بودن که شاید فقط یکی دوتا کشور دیگه همچین چیزی رو داشتن، خسارت و هزینه ژاپن به حدی سنگن بود که تا یه مدت هیچ حمله جدیدی رو نتونستن انجام بدن

بعد از حمله نیروهای ضدجاسوسی روسیه رد رایلی رو زدن واسه همین مجبور میشه فرار کنه  ژاپن و از اونجا هم دوباره میره فرانسه، همین برگشت دوباره رایلی به فرانسه، جایی که آدم کشته بود و سرقت انجام داده بود باعث شده بود خیلی ها بهش لقب جاسوس کله خراب رو بدن

رایلی تو پاریس دوباره ویلیام ملویل رو میبینه، همون شخصی که شبکه جاسوسی بریتانیا تو لندن رو هدایت میکرد و رایلی رو وارد سیستمش کرده بود، ملویل حالا ترفیع درجه هم گرفته بود و شده بود رییس بخش اطلاعاتی دفتر جنگ بریتانیا، و خیلی دلش میخواست که نیرویی مثل رایلی رو داشته باشه و رایلی هم که از خدا خواسته پیشنهاد همکاری ملویل رو قبول میکنه و این دونفر دوباره کارشونو باهم شروع میکنن

سال  1904 بود که یه سوخت جدید به اسم نفت داشت یواش یواش رقیب ذغال سنگ میشد

بریتانیا خیلی دوست داشت که از نفت به عنوان سوخت اصلی نیروی دریایی خودش استفاده کنه و این درست زمانی بود که ویلیام دارسی استرالیایی شرکت نفت انگلو پرشین رو تاسیس کرده بود و داشت سعی میکرد امتیازات نفتی زیادی رو تو جنوب ایران از مظفردین شاه بگیره، هم زمان دارسی داشت امتیازات مشابهی رو هم از امپراتوری عثمانی میگرفت، بریتانیا هم که از فعالیت های اون باخبر میشه تمام تلاششو میکنه تا دارسی این امتیازات رو به نفع اونها از این دولتها بگیره درصورتی که اون داشت این امتیازات رو به نفع بانک خانوادگی روتشیلد فرانسه میگرفت

و اینجا زمانی بود که یه آدم موذی مثل رایلی باید دخالت میکرد تا بریتانیا به اون چیزی که میخواد برسه، رایلی باخبر میشه که خانواده روتشیلد که مالک بانک روتشیلد هم بودن قراره روی کشتی تفریحیشون با دارسی دیداری داشته باشن و درمورد بیزینسشون تو ایران و عثمانی صحبت کنن

حالا نوبت رایلی بود،چیکار میکنه؟ میره لباس کشیش ها رو میپوشه و به بهونه جمع کردن کمک برای یه سازمان خیریه  سوار کشتی میشه و درست جلوی چشم روتشیلدها به دارسی پیشنهاد میده که بریتانیا حاضره برای گرفتن حق امتیازات نفتی  چندبرابر پورسانتی که قرار از روتشیلدها بگیره رو بهش پرداخت کنن

دارسی هم که تحت تاثیر حرفای رایلی حسابی این وسط وسوسه شده بود  همونجا معامله رو بهم میزنه و همراه اون برای مذاکره با دولت بریتانیا به لندن میره.

این اتفاق قشنگ داره نشون میده که رایلی چقدر تو آینده سیاسی و اقتصادی ملت های مختلف نقش داشته، شاید اگه اون نبود اصلا سرنوشت ایران هم تغییر میکرد، شاید بهتر میشد یا حتی شاید بدتر.

رایلی بعد از این ماجرا به یه ماموریت جدید تو آلمان فرستاده میشه، ماجرا از این قراره که تو یه نمایشگاه بین المللی هوایی یه هواپیمایی بوده که گفته میشد خیلی پیشرفته و مدرن بوده، ماموریت این بود قطعه ای از موتور این هواپیمارو که ظاهراسالها از تکنولوژی زمان خودش جلوتر بوده رو بدزده و به دولت بریتانیا تحویل بده، این کارم میکنه

اما این آخرین ماموریتش تو آلمان نبود

فراموش نکنیم که تو این سالها تنش بین کشورهای مختلف خیلی زیاد بود، مخصوصا اینکه داریم به جنگ جهانی اول هم نزدیک میشیم دیگه، کشورها هم تمام تلاششون رو برای جمع کردن اطلاعات نظامی از هم دیگه دارن میکنن،

سال 1909 آلمان درحال گسترش سلاح های جنگیش بود و بریتانیا میخواست تا جایی که میتونه از این سلاح های جدید اطلاعات کسب کنه، رایلی با یه ماموریت جدید دوباره وارد عمل میشه و با هویت جدیدی به اسم کارل هان به عنوان جوشکار وارد کارخونه کشتی سازی کروپ آلمان میشه، چندوقتی مشغول به کار میشه تا وارد بخش دیگه ای از کارخونه میشه که میتونه با سرپرستی که به نقشه های مربوط به کارخونه و طراحی های ساخت کشتی ها دسترسی داره آشنا بشه، طرح رفاقت میریزه و حسابی که اعتماد سرپرستش رو جلب کرد یه روز وارد دفترش میشه و بعد از خفه کردن اون بیچاره تمامی نقشه ها و طراحی هارو میدزده، موقع فرار از کارخونه 2تا دیگه از نگهابان هارو هم میکشه  و با قطار از شهر میره، اما شما تیزهوشی این آدم رو ببین، رایلی نقشه هارو باهم و یجا نمیفرسته لندن، برمیداره هرکدوم از نقشه هارو 4 تیکه میکنه و تیکه هارو جداجدا میفرسته تا اگه تو مسیر اتفاقی افتاد و یه بخشیشون از بین رفت و نرسید مقصد تیکه های دیگه ماهیت عملیات ساخت کشتی هارو مشخص کنه.

اما 3سال میگذره تا سال 1912 رایلی با یه هویت جدید تو قالب یه تاجر ثروتمند به روسیه برمیگرده و تو سن پترزبورگ یه باشگاه هواپیمایی میزنه و همونجا با شخص جدیدی به اسم الکساندر گراماتیکف اشنا میشه، این شخص از ماموران اوخرانا بود. اوخرانا پلیس مخفی روسیه بود که بیشتر کارهای امنیتی و حساس رو پیگیری میکردن، رایلی از طریق همین شخص وصل میشه به سرویس های مخفی روسیه و حالا دیگه همزمان داره هم برای ژاپن هم بریتانیا و هم روسیه جاسوسی میکنه و اطلاعاتی که از هر کشور داره رو به طرف مقابل میفروشه ولی نسبتا به بریتانیا وفادارتر بود، شاید چون پول بهتری گیرش میومد

این 2سال هم گذشت تا سال 1914 و شروع جنگ جهانی اول…

نبردی 4ساله که به جنگ بزرگ یا جنگی برای پایان تمام جنگ ها شهرت داره، بزرگترین نبرد تاریخ بشر تا اون زمان، و به شدت گسترده.

عمق خسارات و فجایعی که توش رخ داد نظیر نداشت، از کشتار در جبهه های جنگ گرفته تا نسل کشی های قومی عثمانی و از بین رفتن 40 درصد جمعیت ایران به خاطر قحطی ناشی از اشغال کشور به دست بریتانیایی ها…

شروع جنگ جهانی برای رایلی یه موهبت خیلی بزرگ بود، داستانهای مختلفی از فعالیت های رایلی تو دوران جنگ هستش ولی قابل استناد ترینش اینه که اون از روزهای اول جنگ به نیویورک آمریکا میره و با ثروتی که داشت کارخونه مهمات سازی خودشو میزنه و شروع میکنه به تولید سلاح و فروش اون به آلمانها و همزمان به دشمن آلمانها یعنی روسیه، در کنار این فراموش نکنیم که رایلی هنوز یه عامل بریتانیایی هم بود، گفته شده اون چندین بار با درخواست بریتانیا سعی کرده که کارهای خرابکارانه ای تو خاک آمریکا انجام بده که به نظر برسه کار آلمانهاس تا آمریکا هم وارد جنگ علیه اونها بشه،

این اتفاق هم میفته و آمریکا هم وارد جنگ میشه ولی اینکار به ضرر رایلی تموم میشه چون با وارد شدن امریکا به جنگ، فروش سلاح به آلمانها ممنوع میشه و همزمان با انقلاب روسیه تو سال 1917 دیگه اونها هم اقدامی برای خرید سلاح نمیکنن و کار و کاسبی رایلی هم کساد میشه و دوباره مجبور میشه تمرکزش رو بذاره رو کار جاسوسی،

رایلی تبدیل میشه به یکی از نیروهای ام آی 1 تو امریکا، ام آی 1 بخش جاسوسی اطلاعات نظامی دفتر جنگ بریتانیا بود که زمان جنگ جهانی اول شکل گرفته بود و کارش جمع آوری اطلاعات نظامی کشورها بود، این نیروها تو امریکا وظیفه داشتن که با کمک نیروهای آمریکایی اطلاعات نظامی آلمان و روسیه رو جمع کنن، ولی اونها دور از چشم آمریکایی ها داشتن همین اطلاعات رو از خود آمریکایی ها هم جمع میکردن که وظیفه این کار با رایلی بود

فعالیت های رایلی برای آمریکایی ها به قدری قابل تحسین بود که اونها نامه ای رو به فرماندهی ام آی 1 زدن و درخواست کردن که رایلی رو با درجه ستوان دومی به استخدام دربیارن و اونو برای انجام فعالیت های اطلاعاتی بفرستن کادانا ، اونها هم قبول میکنن، رایلی مدتی رو به کانادا میره و چندماه بعد دوباره برمیگرده لندن ، اونجا به عنوان افسر سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا سوگند یاد میکنه و قرار میشه که به روسیه بره و اونجا فعالیتش رو علیه سرویس های اطلاعاتی آلمان که شدیدا از نیروهای انقلابی تندرو، یعنی بولشویک ها حمایت میکردن شروع کنه

بولشویک تو روسی به معنای اکثریته و از شاخه های حزب کارگری روسیه بودن

رایلی به عنوان یک هوادار بولشویک ها به روسیه میره و با کمک همون دوستش، الکساندر که قبل انقلاب عضو پلیس مخفی بود با شخصی  آشنا میشه که اجازه میده رایلی مخفیانه تو خونش زندگی کنه.

رایلی نقشه ای بزرگ رو برای ترور لنین ترتیب میده و کنارش هم بریتانیا از طریق رایلی تمام تلاشش رو میکرد تا با هماهنگ کردن سازمانهای اطلاعاتی فرانسه و آمریکا نیروهای سوسیالیست روسیه رو دور هم جمع کنه تا بتونن یه قدرت بزرگ رو، رو در روی لنین و نیروهاش قرار بدن و حتی شروع کردن به تجهیز این نیروها و چندین هزار نفر رو برای مقابله مسلحانه با بولشویک ها آماده کردن که به ارتش سفید روسیه معروف بودن، رهبران این نیروها هم اکثرا مقامات سابق امپراتوری روسیه بودن.

رایلی ملاقات هایی رو با بعضی از فرماندهان ناراضی بولشویک انجام میده و از طرفی هم چیزی حدود یک میلیون روبل به نیروهای محافظ کاخ کرملین رشوه میده، برنامه این بوده که وقتی لنین و تروتسکی یکی از مغزهای متفکر مارکسیسم تو کاخ قرار ملاقات دارن بهشون حمله بشه و بعد از کشتن اون دونفر تمامی فرماندهان نظامی بولشویک که لیست اسامیشون از قبل مشخص شده بازداشت بشن

قبل از شروع کودتا نیروهای مسلح با پشتیبانی بریتانیا تو مسکو و چند شهر دیگه دست به کار میشن و به نیروهای بولشویک حمله میکنن و همزمان اقدامات خرابکارانه ای رو هم برای برهم زدن شبکه های توضیع مواد غذایی  انجام میدن تا نارضایتی عمومی به وجود بیارن،

همین وسطا رایلی هم داشت هماهنگی های آخر رو برای ترور انجام میداد

رایلی خیلی دقیق تمام جزیات کار رو مشخص کرده بود، همه چیز آماده بود برای دیدار لنین و تروتسکی تو کاخ کرملین و حمله به کاخ اونم بدون اینکه مامورهای رشوه گرفته کاخ مقاومتی بخوان بکنن

روز اجرای عملیات رسید، تمام نیروها آماده حمله به کاخ و دستگیری فرمانده های ارشد بولشویک ها بودن که لحظه اخر دستور توقف عملیات صادر میشه،

داستان از این قرار بود که یه زن آنارشیست سابق به اسم دورا کپلن که الان از نیروهای سوسیالیست ضد بولشویک ها بود به لنین حمله کرده بود و با شلیک سه گلوله لنین رو ترور کرده بود، ولی یه ترور نافرجام، لنین تو این حادثه به بدترین شکل ممکن از ناحیه گردن و ریه آسیب میبینه ولی کشته نمیشه و همین باعث میشه دیگه قرار ملاقاتی هم با تروتسکی انجام نشه و تمام نقشه های رایلی و کشوهاری درگیر نقش برآب بشه

بعد از این اتفاق شوروی وارد دوره ای شد که به انتقام سرخ معروفه، حمام خون راه افتاد، مخالفان سیاسی به صورت گسترده تو شهرهای مختلف اعدام میشدن و یا زیر شکنجه کشته میشدن، چکا، پلیس مخفی شوروی لیستی رو از عاملان کودتای نافرجام درست کرده بود که سراغ تک تک آدم های اون لیست میرفتن، به سفارتخانه های بریتانیا و فرانسه حمله شد، حتی به کنسولگری بریتانیا تو پتروگراد به ظن اینکه رهبران مخالفان اونجا قایم شدن حمله مسلحانه شد و تمامی کسایی که مقاومت کردن رو به قتل رسوندن و بقیه رو بازداشت کردن

اما این وسط همه دنبال رایلی بودن، اصلا انگار آب شده بود رفته بود تو زمین،به تمام جاهایی که ممکن بود قایم شده باشه حمله شد تو این مدت حتی 2تا از معشوقه هاش رو هم بازداشت کردن تا اونو تحت فشار بذارن که تسلیم بشه ولی هیچ خبری نشد، خبر کودتا با عکسهایی از رایلی و مشخصاتش تا مدتها به صورت گسترده تو روزنامه ها چاپ میشد و واسه شناسایی و دستگیریش جایزه های مختلفی گذاشتن، رایلی هنوز تو روسیه بود، تو مدت فرارش با یکی از ماموران مخفی بریتانیا دیدار کرد و بهش پیشنهاد شد که به اوکراین بره و از اونجا مامور مخفی های ام آی 1 ببرنش لندن که قبول نمیکنه، بجاش یه پاسپورت آلمانی ردیف میکنه و با کشتی قاچاقی میره آلمان و از اونجا هم میره لندن.

رایلی و سفیر بریتانیا تو شوروی به طور غیابی محاکمه میشن و هردوشون به جرم اقدام به ترور و کودتا به اعدام محکوم میشن. بیست نفر دیگه از نیروهای بریتانیایی و امریکایی که تو شوروی دستگیر شده بودن هم محاکمه میشن و به حبس های مختلف با اعمال شاقه محکوم میشن.

رایلی درست یک هفته بعد از ورودش به لندن با یه هویت جدید دوباره به جنوب روسیه فرستاده میشه، تو هفته های بعد رایلی 12 گزارش مختلف از اوضاع نظامی، اقتصادی، نیروهای مخالف بولشویک های مستقر در منطقه، و حتی گروه های اسلامی مختلف به لندن فرستاد.

اما سال 1922 رایلی بعد از دو بار ازدواج رسمی و داشتن چندین معشوقه مختلف برای بار آخر ازدواج میکنه، اینبار وقتی به برلین سفر میکنه با یه بازیگر به اسم پپیتا بابادیلا آشنا میشه اون اول به دروغ به رایلی گفته بود که اهل آمریکای جنوبیه ولی بعدا مشخص میشه که اسمش نلی بورتونه س و بیوه یه نمایشنامه نویس معروف استرالیاییه که به خاطر اینکه کار رقصندگی هم انجام میداد زیاد خوشنام نبود ولی به هرحال یه سال بعد از آشناییشون تو لندن باهم ازدواج میکنن،

نکته جالب درمورد تمام ازدواج های رسمی رایلی اینه که تو تمام مراسم های عقدش شاهدهای رایلی نیروهای سرویس مخفی بریتانیا بودن مثل ویلیام ملویل که رابطه خیلی نزدیکی هم باهم داشتن

بابادیلا در مورد رایلی میگفت اون مرد جذاب ،فریبنده خیلی باهوش و شجاعی بود، هیچ وقت به جز 2 یا 3 نفر کسی رو تو خونه مهمون نمیکرد

اون میگه رایلی همیشه تو فکر این بود که دوباره برگرده به روسیه تا دوستانش رو که فکر میکرد هنوز زنده هستن رو پیدا کنه و فراری بده، همین فکر و خیال ها کاری باهاش میکنن که سال بعد از ازدواج، با چرچیل دیدار میکنه و ازش میخواد ارتباطی رو با یه ژنرال سابق روسیه برقرار کنه تا بتونن براش رابطی رو تو سازمانی به اسم اعتماد که ظاهران یه تشکیلات ضد بولشویک سلطنت طلب بود پیدا کنن تا به فنلاند برن و از اونجا طرح جدیدی رو برای یه کودتای تازه تو شوروری بررسی کنن

برخلاف تمام مخالفت هایی که مشاوران چرچیل با اینکار میکنن اما اون این ملاقات رو ترتیب میده

ملاقات انجام میشه و تمام قرارها گذاشته میشه، قرار میشه تا گروه با هواپیما به فنلاند برن و اونجا برای عملیات جدید آماده بشن، اما… هواپیمایی که رایلی و گروه توش بودن به جای فنلاند تو روسیه به زمین میشینه،

گروه اعتماد در اصل یه گروه ضدجاسوسی بوده که چکا پلیس مخفی بولشویک ها تشکیلش داده بود و اون رابطی که ژنرال سابق روس باهاش دیدار کرده بود درواقع نیروی مخفی این سازمان بود، رایلی و ژنرال روسی هردو دستگیر میشن و تحویل مقامات بولشویک داده میشن

رابط قلابی چکا میگه وقتی رایلی دستگیر شد هیچ اضطراب و نگرانی تو وجودش نبود، صورتش اصلا روح نداشت اصلا انگار براش مهم نبود که ممکنه اعدام بشه،

رایلی دادگاهی میشه و حکم اعدامی که غیابی براش صادر شده بود بهش ابلاغ میشه بارها و بارها ازش بازجویی میشه تا فعالیت های جاسوسیش، و اطلاعاتی که داره رو لو بده ولی رایلی با اینکه هیچ تعلق خاطری به بریتانیا نداشت اطلاعاتی از این کشور به اونها نمیده و جالبه که حتی تو بازجویی هاش هم یه هویت جدید برای خودش ساخت و تمام مدت میگفت یه ایرلندیه

رایلی تو مدتی که بازداشت بود هم باز جاسوسی میکرد، انگار جاسوسی کردن تو پوست و گوشت استخونش بود،

تک تک سلول های بدنش فقط دنبال جمع کردن اطلاعات بودن، تو زندان که دید اطلاعات خاصی واسه جمع کردن نداره شروع کرد شیوه های بازجویی کردن مامورها رو روی کاغذهای سیگار مینوشت و اونارو لای گچ های ریخته دیوار سلولش قایم میکرد،

حتی رو یکی از این برگه ها نوشته بود بابت این اطلاعات بریتانیا پول خوبی به من میده.

درمورد سرنوشت رایلی بازار شایعات حسابی داغ بود

اولیش چیزیه که شوروی گفته و اعلام کرده رایلی موقع فرار از زندان تو مرز کشته شده، خیلی ها که کارهای رایلی رو دیده بودن و شاهد بودن چه چیزایی از دست این بشر ساختس مرگش رو باورنمیکردن اونا میگفتن رایلی بازم مرگ خودش رو جعل کرده و معلوم نیست دوباره سرو کلش قرار کجا پیدا بشه ، بعضیا میگفتن رایلی به استخدام سرویس های اطلاعاتی شوروی دراومده و یه سری هم مثل همسرش اعتقاد داشتن که اون فرار کرده و زندهس

ولی حقیقت این بود که سیدنی رایلی بعد از حدود 35 سال کار جاسوسی و اطلاعاتی روز 5نوامبر 1925 تو 51 سالگی با دستور مستقیم استالین تو جنگلی نزدیکی مسکو توسط دو افسر چکا با شلیک مستقیم گلوله به سینش اعدام میشه.

رایلی به جز فعالیت هایی که تا الان بهش اشاره کردیم کارهای خیلی بزرگ دیگه هم کرده بود

مثلا تو جنگ بوئر که جنگی بود بین مهاجرهای هلندی آفریقای جنوبی با انگلیسی ها، با هویت یه تاجر روس به نیروهای هلندی سلاح میفروخت

یبار به همسر یکی از مقامات بلندپایه  بولشویک  نزدیک شد و تونست مجابش کنه اطلاعاتی رو که مربوط به انتقال اسلحه از آلمان به روسیه بود رو از همسرش بدزده

یبار هم به خاطر دشمنی شدیدی که با حزب کارگر داشت نامه ای جعلی از ارتباط مخفیانه بین این حزب با بولشویک ها درست کرد و تو مطبوعات بریتانیا منتشر کرد که باعث  شد دولت رامسى مک دونالد  سقوط کنه

حتی چندین بار سعی کرده بود که خاندان رومانوف رو از زندانهای بولشویک ها فراری بده

درمورد سرگذشت خاندان رومانوف که رو امپراطوری روسیه حکومت میکردن و بولشویک ها با انقلاب بزرگشون سرنگونشون کردن،  قبلا تو راوکست یه اپیزود به اسم آخرین تزار ساختیم که خیلی ماجرای عجیب و غم انگیزیه، چه بلاهایی که انقلابی ها سر این خانواده و بچه هاشون نیاوردن

پیشنهاد میکنم اگه دوست داشتید این اپیزود رو هم گوش بدید

رایلی تو دوران فعالیتش همه جا بود و نقش داشت، از روسیه تا آفریقا، از آمریکا تا ژاپن، از آلمان و فرانسه تا ایران، زبانهای روسی،ژاپنی، انگلیسی، لهستانی و حتی فرانسوی رو مثل بلبل حرف میزند

با زنهای خیلی زیادی رابطه داشت، 2بار ازدواج رسمی کرده بود و چندین معشوقه مختلف داشت، قشنگ هم بلد بود چجوری زنهارو به خودش جذب کنه، کلا شخصیت خیلی جذابی بود برای خانوم ها، اما رایلی جدا از عیش و نوش هایی که با این زنها داشت بیشتر از اونها برای جمع کردن اطلاعات و پول استفاده میکرد، تو طول داستن هم اشاره کردم که یکی از ازدواج های رسمیش با مارگارت به خاطر پول و ارثیه بالای شوهرش بوده، و حتی یکی از معشوقه هاش همسر یکی از مقامات بلندپایه روسیه بوده که جوری این زنو شیفته خودش کرده بود که راضی شده بود ریسکی به این بزرگی کنه و براش از شوهر خودش اطلاعات بدزده.

در باره رایلی و شخصیتش چندتا سریال و فیلم سینمایی ساخته شد که بیشتر این فیلم ها تو شوروی و بلوک شرق تولید میشدن و رایلی تو تمام این فیلم ها یه آدم شرور و قاتل بود

اما سال 1983 سریالی 12 قسمتی به کارگردانی مارتین کمپل در مورد زندگی رایلی ساخته میشه که سال بعدش برنده جایزه بفتا میشه، درکنار اینها شخصیت سیدنی رایلی الهام بخش یان فلمینگ برای خلق سری فیلمهای جیمزباند هم بوده

رایلی بدون شک از بزرگترین جاسوسهایی بود که تاریخ به خودش دیده بود و بدون تردید تو شرایط فعلی دنیایی که الان داریم توش زندگی میکنیم نقش پررنگی داشته.

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

۲ دیدگاه

  1. ممنون از کار خوبتون
    توی اپیزود اشاره کردین به پارازیت انذاز ماهواره ای! همچین چیزی قبل از جنگ اول وجود نداشت چون هنوز هیچ موشکی ساخته نشده بود برای فرستادن به فضا، فکرمیکنم در ترجمه دچار اشکال شدین، تنها چیزی که اونروز ها بوده زیپلن بوده که میشده دستگاه فرستنده رو روش نصب کرد و فرستاد هوا که اون هم به نظرم بعید باشه.
    اولین ماهواره اسپوتنیک مال سال ۱۹۵۷ هست یعنی ۵۰ سال بعد از این تاریخ.

    1. بله این یه اشتباه در ترجمه بود که البته توی توضیحات پادکست توی اپلیکیشن های مختلف بابتش توضیح دادیم، درستش پارازیت اندازهای الکترونیکی بوده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *