دره اشک ها

اپیزود هجدهم راوکست

در دره اشک ها از این میگم که یک تیم راگبی از کالجی توی کشور اروگوئه برای یک بازی دوستانه قراره به شیلی سفر کنه، قرار میشه مسیر رو با هواپیما از بالای رشته کوه های آند پرواز کنن ولی اوضاع هوا به قدری بد میشه یکی از بزرگترین و عجیب ترین اتفاقات چند ده سال اخیر رو رقم میزنه…

منابع اصلی :

web.archive.org

www.dailymail.co.uk

en.wikipedia.org

www.flightsafetyaustralia.com

متن اپیزود ( نگارش این متن غیر رسمی است )

داستان ما از اروگوئه شروع میشه، 12 اکتبر 1972، قراره که یک تیم راگبی از کالجی در مونته ویدئو به دعوت از یک تیم دیگه بره شیلی، مدیر تیم برای راحتی بیشتر کادر تیم یه پرواز چارتر با یه خلبان حرفه ای میگیره، خلبان بیشتر از 5000ساعت سابقه پرواز با هواپیماهای نیروهی هوایی اروگوئه رو داشت، کمک خلبان هم همینجور اون هم سرهنگ دوم نیروی هوایی بود، هواپیما با 46 مسافر که 5نفرشون خدمه پرواز و بقیه هم اعضای تیم و دوستان و خانواده هاشون بودن میپره، ولی بعد از چند ساعت اوضاع هوا کم کم خطری میشه تا اونجا که هواپیما مجبور میشه تو شهر مرزی مندوزای آرژانتین فرود بیاد.

بعد از فرود به خاطر شرایط جوی مجبور میشن پرواز رو بندازن روز بعد ولی یه مشکلی بود اینجا، خلبان مجبور شده بود به خاطر شرایط جوی و فرود اومدن تو مندوزا مسیر اصلی پروازشو تغییر بده، الانم برای ادامه مسیر دوتا انتخاب داشتن، انتخاب اولشون یه مسیر کوتاه به سمت غرب بود ولی مشکلش ارتفاع کوه های منطقه بود. برای رد کردنشون هواپیما باید تا سقف ارتفاعی که میتونست پرواز کنه که کار خطرناکی بود.

ولی مسیر دوم امن تر بود اما طولانی تر، یه چندساعتی باید بالای رشته کوهای آند پرواز میکردن بعد یه تغییر مسیر میدادن تا به سانتیاگو تو شیلی برسن، دست اخرم همین مسیر دوم انتخاب میشه اما هنوز اوضاع هوا همچین تعریفی نداشت ولی خلبان تصمیم میگیره که پرواز کنن، یکم بعد کمک خلبان به فرودگاه مالارگوئه مندوزا اعلام میکنه که تا چند دقیقه دیگه به planchon pass میرسن، اینجا جاییه که اطلاعات پرواز از فرودگاه مبدا در این سمت کوه ها آند برای فرودگاه مقصد تو سمت دیگه فرستاده میشه و دیگه همه چیز دست برج مراقبت فرودگاه مقصده.

هواپیمایی هم که باهاش پرواز میکردن fau 571 یه هواپیمای نسبتا نو بود. 4 سال بود که وارد ناوگان هوایی شده بود ولی این هواپیما زیاد مناسب شرایط اب و هوایی خشن رشته کوه های اند نبود، هواپیما هنوز بالای کوه های آند بود که هوا شدیدا ابری میشه جوری که نه خلبان و نه کمک خلبان تقریبا دیگه دید نداشتن و موقعیتشون رو فقط از رو رادار تشخیص میدادن، بعد از چند دقیقه خلبان با استفاده از ناوبری رادیویی موقعیت خودشو مشخص میکنه، خیلی خلاصه در مورد ناوبری رادیویی بگم که خلبان برای پروازش 3مدل مسیریابی رو میتونه انجام بده که یکیش ناوبری رادیوییه و تا جایی ک من فهمیدم اینجوریه که خلبان با استفاده از سیگنال های رادیویی که از ایستگاه های رادیویی در طول مسیر فرستاده میشه مسیرخودش رو ایستگاه به ایستگاه پیدا میکنه تا به منطقه ای برسه که فرودگاه مقصد اونجا قرار داره و دیگه بقیه مسیر رو ادامه میده.

تو این پرواز این سیستم رادیویی به خلبان داشت نشون میداد که 2 دقیقس از ایستگاه پلانچون رد شدن و تا یک دقیقه دیگه به ایستگاه رادیویی کوریکو میرسن درحالی که در حالت نرمال بین این دو ایستگاه 11 دقیقه فاصلس یعنی تقریبا 60 70 کیلومتر، خلبان هم طبق همین اطلاعات با فرودگاه سانتیگو ارتباط میگیره و میگه رسیده به کوریکو و درخواست کاهش ارتفاع میکنه برای تغییر مسیر به سمت شمال و شهر سانتیگو، مجوز هم داده میشه و بی خبر از اینکه هواپیما هنوز روی کوه های آنده ارتفاع خودشو کم میکنه، کم کردن ارتفاع همانا و تکون خوردنای شدید هواپیما همانا تا اینکه خلبان دید آنچه را که نباید میدید، نوک کوه ها از تو ابرا زده بود بیرون. هواپیما مستقیم داشت میرفت سمت قله ها.

خلبان سعی میکنه ارتفاع بگیره دماغه هواپیمارو هم از از لبه قله رد میکنه ولی دم هواپیما میخوره به کوه، تو برخورد بعدی بال راست با کوه برخورد میکنه و قسمت عقب هواپیما تا 2 3 ردیف صندلی اخر کنده میشه چندتا از مسافرها هم پرت میشن بیرون، 200 300 متر بعد هم بال چپ میخوره به کوه و اینجا هم 3 تا مسافر دیگه بیرون پرت میشن، جلوی هواپیما هم با حدود 350 کیلومتر در ساعت میفته رو سینه کوه و 700 800 متر همینجوری تو شیب کوه سر میخوره میاد پایین تا کوبیده میشه به یه توده برفی و متوقف میشه.

به خاطر شدت برخورد خلبان کشته میشه و هواپیما 80 کیلومتر دورتر از جایی که باید باشه، تو ارتفاع 3600 متری وسط کوهستان تو برف و یخ گیر میفته، جایی که بعدها به دره اشک ها معروف میشه.

از 46 مسافر هواپیما 5تاشون تو قسمت دم هواپیما بودن که موقع کنده شده اون قسمت کشته شدن، چند نفر موقع برخورد هواپیما به توده یخ کشته شدن که 2تاشون پزشک تیم و همسرش بودن. کمک خلبان زنده موند اما با جراهات و زخم های شدید، انقدر شدید که التماس بقیه میکرد که اسلحه شو بردارنو راحتش کنن. البته کسی اینکارو نکرد ولی حال و روزش جوری بود که قشنگ مشخص بود داره میمیره.

بقیه اون 33 نفری هم که زنده مونده بودن له و لورده شده بودن، زخم و بردیگیو شکستگی دست و پا داشتن، اصلا اوضاع آشفته ای بود، تو هواپیما دوتا دانشجوی پزشکی بود که زنده مونده بودن، سعی کردن تا اونجا که میتونن سرو سامانی به زخمی ها بدن، یه مسافری بود به اسم ناندو پاررادو که جمجمش شکسته بود و رفته بود تو کما که تا 3 روز بعدش هم بهوش نیومد، یکی دیگه یه میله فلزی فرو رفته تو شکمش که وقتی میله را از شکمش بیرون آوردن  تیکه از روده طرف هم باهاش درومد، در همون ساعت های اول 6 نفر دیگه به خاطر جراحاتی که داشتن مردن از جمله کمک خلبان.

تقریبا 1ساعت بعد از سقوط  که دیگه اثری از هواپیما روی رادارها هم نبود شیلی چند هواپیما برای تجسس به منطقه فرستاد ولی هیچ ردی از هواپیمای سقوط کره پیدا نکردن، شاید یه دلیلش سفیدی هواپیما بود که تو سفیدی برف حل شده بود.

روز دوم عملیات جستجو خیلی جدی تر شد. 11هواپیما از آرژانتین و اروگوئه و شیلی داشتن دنبال  نشونی از هواپیمای 571 میگشتن، حتی چندتا از این هواپیماها درست از بالای سر هوای سقوط کرده پرواز کردن ولی به خاطر قله ها بلند کوه های آند مجبور بودن تو ارتفاع پرواز کنن. این باعث شده بود نتونن هواپیمارو از اون فاصله تشیخیص بدن، حتی وقتی مسافرها صداهای هواپیماهای تجسس رو بالاسرشون شنیدن با یک رژلب قرمز روی سقف هواپیما پیام کمک sos نوشتن  شاید یکی بتونه ببینتشون ولی هیچی به هیچی.

کم کم بعد از هشت روز تجسس و 142ساعت پرواز گروه های امدادی به این نتیجه رسیدن که گشتن فایده ای نداره و اگه کسی هم از سقوط زنده مونده بوده تا الان دیگه یا از گشنگی و تشنگی مرده یا سرما منجمدش کرده، دلخوش موندن به تابستان که یکم برف ها آب بشه که فقط بتونن لاشه هواپیمارو پیدا کنن.

از همون شب اول گروه برای اینکه بتونن سرمارو تحمل کنن تمام چمدون ها و صندلی های هواپیمارو کندن و باهاش تو لاشه هواپیما یه پناهگاه کوچیک درست کردن، از روکش صندلی ها هم چیزهایی شبیه پتو درست کردن و 27 نفری تمام روز ها و شب های بعد رو با رهبری مارسلو پرز کاپیتان تیم اونجا موندن.

دیگه وقتی ادم تو شرایط بین مرگ و زندگی باشه هرکاری بتونه میکنه تا حتی شده یک روز بیشتر زنده بمونه، برای جمع کردن اب تیکه های یخ رو روی ورقه های فلزی که از زیر صندلی ها کنده بودن میذاشتن تا نورخورشید که به ورقه ها میخوره بازتابش یخ رو اب کنه، ولی چه آبی، شاید چندساعت طول میکشید تا فقط اندازه یک ته استکان اب بتونن جمع کنن اونم فقط تو طول روز که خورشید معلوم بود شدنی بود، از یه طرفم بازتاب نور سفید برف ممکن بود کورشون کنه، با بدبختی تونستن خودشون رو به کابین خلبان برسونن و عینکهای خلبان و کمک خلبان رو بردارن و با افتاگیر شیشه های اتاق هم چیزایی شبیه عینک درست کنن.

تحمل همچین فاجعه ای در کوهستان با دمای منفی سی درجه برای ادمهایی که تو شهرهای ساحلی زندگی میکردن همچین کار راحتی نبودش، بدون آب بدون غذا، تمام چیزی که برای خوردن داشتن چندتا تیکه شکلات، یک قوطی صدف، چندتا شیشه مربا، یکم بادام زمینی، چندتا دونه خرما، آبناب و چندتا بطری شراب بود که در حالت عادی همه اینها باهم شاید یک وعده غذای این 27 نفر هم نمیشد.

روی هارلی یکی از بازمانده یک رادیوی داغون رو از لای صندلی های هواپیما میکشه بیرون و با کابل های هواپیما آنتن هم براش درست میکنه و رادیو رو راه میندازه، روز 11ام بود که رادیو رو میچسبونه به گوشش و لای خش خش های رادیو میشنوه که عملیات جستجو متوقف شده، هارلی اینو که شنید با گریه به بقیه گفت: بچه ها فقط دعا کنید، اونا دیگه دنبالمون نمیگردن.

کسایی که دور روی جمع شده بودن و این خبر رو شنیدن مثل آدمای درمونده هرکدومشون رفتن یه گوشه و نشستن زار زدن، شاید حقم داشتن، از سقوط هواپیما به اون وحشتناکی زنده مونده بودن، تونسته بودن 11 روز هم تو کوهستان با اون شرایط نافرم دووم بیارن، پیش خودشون میگفتن ما اگه تا الان زنده موندیم پس حتما قراره اینجا جون سالم به در ببریم دیگه تو این همه مدت هم قطعا گروه های نجات ردی  از ما پیدا کردن.

ولی اینجوری نبود، حقیقت این بود که هیچکس دیگه دنبالشون نمیگرده و تک و تنها وسط کوهستان با سرمای منجمد کننده بدون اب و غذا گیر افتاده بودن، و این موضوعی بود که کاملا ناامیدشون کرد و همون یه ذره انگیزه ای هم که برای زنده موندن داشتن از دست دادن، به جز دونفر، روبرتو کانسا و ناندو پاررادو، همون کسی که جمجمش شکسته بود و 3روز تو کما بود.

مقاومت بدن انسان در برابر سرما به مراتب پایین تر از گرماس، مخصوصا در دماهای زیر صفر و بخصوص وقتی که بدن تحرک کافی هم نداشته باشه، اون موقعس که دمای بدن خیلی زود میاد پایین و علایمی مثل لرز شدید، خشکی پوست و تو شرایط حادتر پایین اومدن تعداد نبض و تنفس و تو مرحله اخر خواب الودگی کما و مرگ رو نصیب ادم سرمازده میکنه، بلایی که سر خواهر پاررادو اومد!

ولی شاید موضوع مهمتر قبل از سرمازدگی غذا باشه، وقتی چیزی واسه خوردن نباشه خب به طبع بدن هم ضعیف تر میشه، تو شرایطی که گروه گرفتارش شده بودن تقریبا چیزی نمیخوردن، جیره غذایی اینجوری بود که مثلا پاررادو تو 3روز فقط یدونه بادام زمینی خورده بود، تو اون برف و کولاک هم نه حیوانی بود که شکارش کنن نه گیاهی که بشه خوردش، کار به جایی رسیده بود که یک هفته بعد از سقوط شروع کردن به خوردن چرم کیف و چمدونهای توی هواپیما، که خب مواد شیمیایی قاطیشون بود و معدشون پس میزدو حالشونو از قبل هم خرابتر میکرد، بعد که یه مدت دیگه گذشت رفتن سراغ الیاف صندلی ها، خلاصه هرچیزی که قابل جویدن بود به جز پلاستیک و چیزهای فلزی رو میخوردن، تا اینکه گرسنگی بلایی به سرشون آورد که بزرگترین و سخترین تصمیم زندگیشون رو گرفتن، آدمخواری…

همچین تصمیمی به همین راحتی نیست، خیلی از ما دل دیدن صحنه های خشن فیلم های ترسناک رو هم نداریم، مردن یا کشتن یک حیوان زبون بسته رو که از نزدیک میبینیم حالمون بد میشه، حالا آدمخواری و از همه وحشتناک تر خوردن بدن کسایی که دوست و رفیق و حتی خانواده هاشون بودن، یه سری ها هم اصلا درگیر شدن با بقیه که اقا این کار شیطانیه شماها جنون بهتون دست داده، شیاطین در شما رخنه کردن، یادمونم نره که این تیم راگبی از جایی میومد که شدیدا مذهبی و معتقد هم بودن حالا گرسنگی کاری با این جماعت کرده بود که دیگه به این چیزا اصلا فکر نمیشد.

اولین کسی هم که داوطلب انجام اینکار شد روبرتو کانسا 19 ساله بود یکی از همون دانشجوهای پزشکی که بعد از سقوط مجروحین رو تر و خشک میکردن، رفت تو کابین خلبان یه تیکه از شیشه شکسته کابین رو برداشت و یه قسمت خیلی کوچیکی از بدن خلبان رو برید و خورد و بعد از اون چند نفر دیگه هم جلو اومدن تیکه های دیگه ای رو خوردن.

صحنه ها صحنه های خشنیه ولی گفتش میتونه قشنگ نشون بده که آدمیزاد تو شرایط بحرانی تا چه اندازه غیرقابل پیشبینی و خشن میشه، روزهای اول شروع آدمخواری پوست و گوشت و چربی ها رو میخوردن، حتی یه وقتایی برای اینکه حضم راحت تر باشه این قسمتارو تو افتاب خشک میکردن، بعد یواش یواش مجبور شدن به خوردن جوارح هم رو بیارن مثل قلب و حتی مغز!

تو دوهفته اول، گروه انواع و اقسام مشکلات و سختی ها و چالش هایی که ممکن بود رو تجربه کردن، روزها و شب ها را رد کردن تا 17مین روز بعد از سقوط، همه توی لاشه هواپیما خوابیده بودن که بهمن آوارشد رو سرشون، نه یک بهمن کوچیک و معمولی، تا 1 متر بالای سرشون رو بهمن پشونده بود و حالا داشتن زنده به گور شدن رو هم تجربه میکردن، بهمن باعث کشته شدن پرز کاپیتان و رهبر گروه و لیلیانا تنها بانوی گروه که حکم پرستار رو برای بقیه داشت شد و گروه رو تو غم و درموندگی بیشتری غرق کرد.

همه دیگه میدونستن اگه کاری نکنن قطعا لاشه هواپیما میشه تابوتشون مخصوصا اینکه دیر یا زود هوای اون زیر هم تموم میشد و چاره نداشتن که یه حرکتی بکنن. چیکار کنیم چیکار نکنیم ناندو پاررادو یه میله اهنی پیدا کرد و با هر بدبختی بود تونست یه سوراخ تو سقف هواپیما برای ورود هوا درست کنه تا بتونن سه روزی رو که اون پایین گرفتار شدن رو بگذرونن و تمام این 3روز رو هم تا وقتی که بتونن از کابین خلبان به بیرون تونل بزنن از گوشت جسدهایی که تو لاشه هواپیما بود استفاده کردن، یعنی پرز و لیلیانا.

بعد از ماجرای بهمن دیگه همشون بودن که موندن تو کوهستان براشون فرقی با مرگ تدریجی نداره، اگه قرار باشه کاری نکنن دیر یا زود همشون همونجا میمیرن واسه همین تصمیم گرفتن یه تعدادیشون برن دنبال کمک، گروه همون چیزیو فکر میکرد که خلبان فکر میکرد و باعث سقوط شده بود، فکر میکردن که کوریکو رو رد کردن و نزدیک ییلاق های شیلین ولی اونا تو 90 کیلومتری این ییلاق ها وسط کوه های آند بودن، به هرحال تصمیم گرفته شد و کانسا و پاررادو اولین کسایی بودن که داوطلب  شدن تا با سه نفر دیگه سفری که معلوم نیست نتیجه ای داشته باشه رو چندر روز بعد از سقوط بهمن که یکمی هوا گرم تر شد شروع کنن، گروه بیشتر جیره غذایی و گرمترین لباس هایی که داشتن رو هم به اینها میده و راهی میشن.

گروه تجسس تصمیم گرفت که به غرب بره تا برسن به شیلی ولی کوهای بلندی که اونجا بود مثل سد جلوی راهشونو گرفته بود واسه همین تصمیم گرفتن از سمت شرق حرکت کنن شاید مثلا دره ای که توش افتاده بودن دور برگردونی به سمت غرب داشته باشه که بتونن کوه هارو دور بزنن، راه میفتن وسط برف و سرمای کوهستان تا شاید بتونن نشونه ای از آدمیزاد پیداکنن.

تمام اون روز رو پیاده روی کردن تا وسط سفیدی های برف چشمشون به  چیزی خورد، جلوتر که رفتن دیدن دم هواپیماس که اونجا افتاده، درواقع تو تمام روزی که پیاده روی کرده بودن کمتر از 2 کیلومتر راه رفته بودن، حساب تاریخ هم از دستمون در نره، روزی که به دم هواپیما رسیدن 15 نوامبر بوده، هواپیما کی سقوط کرده بود؟ 12 اکتبر. یعنی تا الان 33 روزه که تمام گروه دارن تو کوهستان به معنای واقعی جون میکنن تا زنده بمونن، برگردیم به گروه تجسس، دم هواپیما قسمتی بود که آشپزخونه هم اونجا بوده، یکم شکلات و چندتا تیکه گوشت و سیگارو یکم لباس یه بطری نوشیدنی و یه فرستنده اونجا پیدا کردن، خوشحال و خندان از کشف بزرگشون تصمیم گرفتن شب هم همونجا بمونن که سرمای شبو بتونن ردکنن.

فردا دوباره راه افتادن و مسیرشون رو ادامه دادن تا دوباره شب شد ولی اینبار سرما داشت مغزشونو منجمد میکرد، هیچ جوری نمیتونستن بیرون بمونن اولین شبی هم بود که بعد از سقوط هواپیما شب بیرون از لاشه های هواپیما بودن،برای همین تصمیم میگرن برگردن به دم هواپیما و شب بمونن فرداش هم باطریهایی که تو هواپیما پیدا کردن رو بردارن و با فرستنده ببرن پیش بقیه گروه که بتونن درخواست کمک بفرستن، وقتی رسیدن به دم هواپیما دیدن باطریها انقدر سنگینه همون یه ذره جونی هم ک دارن باید بذارن تا اونارو جا ب جا کنن، هرکدومشون 20 کیلو بود، دوباره چیکار کنیم چیکار نکنیم گفتن بریم اون یکی فرستنده ای که تو بدنه هواپیماس رو جدا کنیم بیاریم اینجا سرهمش کنیم که بتونیم استفاده کنیم.

اینکارم کردن، برگشتن پیش بدنه هواپیما اون یکی فرستنده رو هم برداشتن و با هارلی همون کسی که تونسته بود یه رادیو ردیف کنه رفتن به دم هواپیما ولی حتی نتونستن فرستنده رو روشنش کنن، دوباره دست از پا درازتر برگشتن پیش بقیه گروه. ولی تو مسیر برگشت خوردن به کولاک، هارلی هم بدنش انقدر ضعیف شده بود که همون وسط راه افتاد ولی بقیه اونجا ولش نکردن و کشون کشون خودشون و هارلی رو بردن پناهگاه پیش بقیه.

تو تمام این روزها هم مرتب داشتن کشته میدادن، 8 نفر که تو بهمن مردن دو نفر به خاطر قانقاریا مردن، یه نفر هم که تا روز اخر حاضر نشده بود از گوشت اجساد بخوره تو شرایطی مرد که شده بود 25 کیلو، 4 تا استخون و یه روکش به معنای واقعی، 60 روز داشت از سقوط هواپیما میگذشت و هنوز خبری از نجات نبود، کوچکترین امیدی هم به نجات نداشتن.

اما بازم مثل سری های قبل وقتی که تمام گروه امیدشون رو از دست میدادن، پاررادو و کانسا بودن که بازم پیشنهاد یه سفر تجسسی دیگه رو دادن، البته این سری کانسا یکم دو دل بود، سفر قبلیشون تو کوهستان نتیجه درست حسابی نداشت و این سری هم مجبور بودن تمام مدت سفر شب ها رو تو کوهستان بدون سرپناه بگذرونن، واسه همین نمیتونستن دیگه بیگدار به اب بزنن، تصمیم گرفتن با چندتا از پتوهایی که داشتن و اون چیزایی که از دم هواپیما اوردن کیسه خواب درست کنن.

به جز پاررادو کانسا دونفر دیگه هم به اسم های نوما و ویزنتان داوطلب شدن که نوما درست یک روز قبل از سفر از ضعف جسمانی زیاد میمیره.

12 سپتامبر 2 ماه بعد از سقوط، پاررادو، کانسا و ویزنتان رفتن به سمت غرب و صعود از کوه ها بلند بالای آند، این سری هم با همون اطلاعات غلطی که از خلبان شنیده بودن راهی مسیر شدن و فقط اندازه 3روز با خودشون گوشت بردن، بدون ابزار بدون مهارت، لباسشون چی بود؟ پاررادو که شده بود رهبر تیم 3تا شلوار و 3 تا ژاکت رو هم پوشید و یه کیسه پلاستیکی کشید رو خودش.

خوش خیالم بودن، پیش خودشون حساب کتاب کرده بودن 1روزه صعود میکنن قله، یه جاهایی از مسیر تا کمر فرو میرفتن تو برف، شب اولی که قرار بود تو کیسه خواب بخوابن در به در دنبال یه تیکه زمین صاف بودن که بتونن درازشن بخوابن، شاید بدترین شب زندگیشون همون شب اولی بود که تو کیسه خواب خوابیدن، روز دوم هم همینجوری گذشت و روز سوم کانسا موند تو کیسه خوابش و با پاررادو ویزنتان نرفت ولی اون دوتا ادامه دادن تا رسیدن به یه دیوار یخی صدمتری، خبری از نگهبان شب نبود ولی بالا رفتن از یه دیوار یخی صدمتری اونم بدون ابزار شاید یکار نشدنی بود.

ولی واقعا چاره جز رفتن نداشتن، اگه نمیرفتن باید برمیگشتن پناهگاه و همونجا از گشنگی میمردن، پاررادو با چوب دستیش رو یخ فرورفتگی هایی برای جای پا و گیردادن دستشون درست میکرد و میرفتن بالا، و واقعا رفتن! قله رو تا نوکش رفتن بالا، کاریو که فکرشم نمیکردن شدنی باشه رو انجام دادن و حالا وقتش بود بالای قله از خوشحالی عربده بکشن، از اینکه بالاخره بعد از 2ماه تونسته بودن راهشونو پیدا کنن، از اینکه دیگه قرار نبود اونجا بمیرن، از اینکه تمام اون کارهای وحشتناکی که واسه زنده موندن کرده بودن بی نتیجه نبوده، دیگه فقط کافی بود از دشت های ییلاقی رد بشن و یکیو پیدا کنن بهش خبر بدن چی بهشون گذشته، باید گروه های تجسس رو میفرستادن دنبال دوستاشون، با این فکرها قدم آخرو هم برداشتن و رسیدن بالای قله و  از منظره ای که دیدن نفسشون بند اومد، تا چشم کار میکرد کوه بود و قله بود و برف و یخ، مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردن، درواقع اونا تازه رسیده بودن به مرز آرژانتین و شیلی و هنوز کیلومترها با دشت های سرسبز شیلی فاصله داشتن.

با قیافه های درهم و داغون برگشتن پیش کانسا و موضوع رو براش تعریف کردن که چیشده، ولی پاررادو ادمی نبود که بخواد پا پس بکشه، دوباره شروع کرد حرف زدن که هرجور شده باید از کوهستان بریم و اگه کاری نکنیم مجبوریم باز از گوشت مرده ها بخوریم، ولی ویزنتان جا زد و قرارشد برگرده به پناهگاه و پاررادو و کانسا سفر رو ادامه بدن.

چندساعت بعد ویزنتان تو پناهگاه بود و پاررادو و کانسا بالای دیوار یخی، کانسا که واسه اولین بار صحنه رو دید گفت ما مردیم دیگه، مگه الکیه رد شدن از اینجا، الکی هم بود ابزار میخواست که ما نداریم، اما پاررادو تو غرب دوتا کوه دید که برفی رو قلشون نبود، حدس زد باید برن اون سمت، به کانسا گفت ممکنه راهی که میریم به سمت مرگ باشه ولی من ترجیح میدم خودم برم سمتش تا اینکه صبرکنم مرگ بیاد سراغم  و میرن تو سرازیری کوه و چندین روز دوباره پیاده روی میکنن

بعد از چند روز میرسن به دره ای که یه رودی هم از وسطش رد میشد، مسیر رود رو میگیرن و میرین و میرن تا بالاخر یواش یواش یه جاهایی لای برفا برای اولین بار سبزه و گیاه میبنن، باز میرن جلوتر و همینجوری گیاه و سبزه بیشتر میشه تا اینکه بالاخر بعد از 60  روز موجود زنده میبینن! تو نهمین روز از پیاده رویشون چندتا گاو رو میبینن، معمولا هم جایی که گاو باشه احتمالا یه روستایی دهکده ه ای چیزی اطرافش هست، ولی با اینکه شواهد خوبی داشتن پیدا میکردن دیگه نای راه رفتن نداشتن، فقط تونستن چندتا تیکه چوب بردارن یه آتش روشن کنن که شبو همونجایی که هستن بگذرونن.

همینجوری ک داشتن آتیشو ردیف میکردن یکیشون سمت دیگه روخونه 3 تا مرد رو دید که با اسباشون دارن میرن، اول فکرکردن توهم زدن ولی دیدن نه واقعا ادمن! حالا داد نزن کی داد بزن، با تمام وجودشون داشتن داد میزدن ولی صدای روخونه انقدر بلند بود نمیذاشت صداشون برسه. همینکه اسب سوارا اومدن برگردن برن یکیشون پاررادو و کانسارو دید، وقتی که فهمیدن اونا دیدنشون نشستن زمین و تمام مصیبت های این 2 ماه گذشته از جلو چشمشون رد شد و زار زار گریه کردن.

بالاخره ادم دیدن، بالاخره یکیو پیدا کردن که به دادشون برسه، 3 بار تا اون ته ته ته نا امیدی رفته بودن و باز خودشونو سرپا نگهداشته بودن حالا داشتن نتیجه جسارت و شجاعت و انگیزشون رو میدیدن، خلاصه اون مردای اسب سوار با ایما و اشاره بهشون فهموندن که فردا برمیگردیم. فرداشم برگشتن و یک یادداشت با مداد و کاغذ  انداختن اون طرف رودخونه، پاررادو هم پیامو جواب داد و براشون فرستاد:

ما از هواپیمایی میاییم که تو کوه سقوط کرده، من اروگوئه ای هستیم، ده روزه داریم پیاده روی میکنیم هنوز 14 نفرمون تو محل سقوطن، ما نه غذا داریم نه دیگه جونی برای ادامه دادن، کمکون کنید ما حتی نمیدونیم کجاییم.

سرجیو کاتالا یکی از اون سه مرد شیلیایی اسب سوار یاد داشت پاررادو رو خوند و یه سری به نشونه تاییدم تکان دادو به اون دوتای دیگه که پسراش بودن هم گفت که چی تو یادداشت نوشتن، اونجا بود که یکیشون گفت اره ما شنیده بودیم یه هواپیما سقوط کرده ولی اصلا فکرشم نمیکردیم که تا الان دیگه کسی زنده مونده باشه، بعد دیدن خودشون که نمیتونن کاری کنن، چندتا نون پرت کردن اون طرف روخونه و رفتن دنبال کمک، تو مسیر که بودن یکی از دوستاشونو میبنن و ماجرارو براش میگن و قرار میشه اون دوستشون بره اونارو ببره به یکی از روستاهای نزدیک، خودشونم رفتن به نزدیک ترین شهر تا خبر بازمانده های سقوط هواپیمارو به ارتش برسونن.

کانسا و پاررادو بعد از 10 روز که نزدیک 40 کیلومتر تو کوهستان پیاده روی کرده بودن رسیدن به روستایی همون حوالی. وقتی خبر پیدا شدن بازمانده های سقوط هواپیما پخش شد خبرنگارها مثل مور و ملخ ریختن سر پاررادو و کانسا، ارتش هم 3 تا هلیکوپتر نجات رو آماده کرد تا با پاررادو برن سمت لاشه هواپیما.

بالاخره ظهر 22 دسامبر هلیکوپترها رسیدن بالاسر لاشه هواپیما، شاید اون لحظه اولی که گروه هلیکوپترهارو میدید فکرمیکردن توهم زدن ولی وقتی هلیکوپترها ارتفاعشونو کم کردن فهمیدن که دیگه واقعا قراره نجات پیدا کنن، البته هلیکوپتر به خاطر شرایط کوهستان نمیتونست کامل بشینه رو زمین ضمن اینکه همه رو هم نمیتونستن باهم ببرن، 7 نفرو بردن و 4 نفر از افراد گروه نجات رو هم گذاشتن پیش 7 نفره بقیه تا دوباره برگردن و بقیه رو با خودشون ببرن، البته به همین زودی ها برنگشتن چون مجبور شدن یه شب دیگه رو هم تو بدنه هواپیما بمونن تا فردا صبحش گروه نجات برگشت و بقیه رو هم باخودش برد به بیمارستانی تو سانتیاگو، اما اجساد رو با خودشون نبردن چون اون منطقه تو خاک آرژانتین بود و اونا باید تصمیم میگرفتن، فقط چندتا  عکس از اجساد گرفتن و رفتن.

اما بعد از نجات طبیعتا خبرنگارها میخواستن سردربیارن که اونا چجوری این همه مدت زنده موندن ، واسه همین گروه یه قسمت هایی رو تعریف کردو گفت یه سری مواد غذایی خودمون داشتیم و بعدشم گیاه ها و جانوران کوهستان رو خوردیم، ولی دروغ میگفتن ، اونا نمیخواستن در مورد آدمخواریشون باکسی حرف بزنن ولی خیلی زود شایعه شد که بازمانده ها به خاطر غذا افتادن به جون هم و همدیگه رو کشتن، یکم بعدهم دوتا از عکس هایی که گروه تجسس گرفته بود تو روزنامه های شیلی منتشر شد که جسدی رو نشون میداد که تیکه ای از پاش بریده شده و گزارشی نوشته بودن مبنی بر اینکه بازمانده ها برای نجاتشون مجبور شدن همدیگه رو بکشن و ادمخواری کنن.

انقدر فشار زیاد شد روشون که مجبور شدن چند روز بعد کنفرانس مطبوعاتی بذارن و اونجا اعلام کنن که همشون به صورت دست جمعی تصمیم گرفتن که بعد از مرگشون بقیه از جسدشون استفاده کنن تا بتونن زنده بمونن، دیگه اونجا بود که یکم فشارها کمتر شد.

پاررادو هم که خودش خواهر و مادرش رو تو این سقوط از دست داده بود تو کتابی که بعدا نوشت گفت:

تو ارتفاع بالا نیاز بدن به کالری بیشترم میشه، گرسنگی انقدر وحشتناک بود که ما واسه یک تیکه نون چندین بار کل هواپیمارو زیرو رو کردیم ،ما حتی صندلی های هواپیمارو هم خوردیم ولی اخرسر مجبور شدیم اون تصمیم رو بگیریم، البته پاررادو از جسد مادر و خواهرش تا روز آخر مراقبت کرد.

اما نکته جالب در مورد پاررادو اینه که بعد از سقوط بازمانده ها جسد کشته شده هارو از هواپیما میارن بیرون تا واسه خودشون تو لاشه هواپیما پناهگاه درست کنن ، بهتونم گفتم که پاررادو به خاطر ضربه ای ک به سرش خورده بود بیهوش شده بود، واسه همین بقیه گروه فکر میکردن مرده و انداخته بودنش کنار بقیه جسدها و اون تا 3 روز بعد که به هوش بیاد وسط جسدها تو دمای منفی 30 درجه ای که شب ها داشت زنده مونده بود،  پاررادو باید زنده میموند تا بتونه بقیه رو نجات بده.

کانسا میگه، هدف همه ما زنده بودن بود، ما چیز زیادی واسه خوردن نداشتیم، جایی هم که بودیم نه گیاهی بود نه حیوانی، به جایی رسیده بودیم که حس میکردیم بدنمون داره از خودش تغذیه میکنه، بدن دوستامون که مرده بودن میتونست مارو نجات بده ولی چندین روز با خودمون کلنجار رفتیم تا تصمیم بگیریم اینکارو بکنیم.

تمام خانواده های قربانی ها تصمیم گرفتن که بقایای اجساد در کی گور مشترک تو نزدیکی محل سقوط هواپیما دفن بشه، 12 جسد تقریبا سالم مونده بود 15 تای دیگه فقط اسکلتشون مونده بود، اما موقع دفن اجازه حضور خانواده ها رو ندادن، قبر هم تو فاصله 600 تا 700 متری از محل بدنه هواپیما کنده شد و اجساد دفن شدن و پلاکاردی برای یاد بود روی اون نصب کردن. بدنه و بقیه چیزی هم که از سقوط مونده بود رو هم همونجا سوزوندن و مکانی که هواپیما در اون سقوط کر به یاد قربانیان دره اشک ها نامگذاری شد.

هرسال 22دسامبر خانواده قربانی ها و 16 بازمانده سقوط برای یادبود اتفاقی که افتاد دور هم جمع میشن و در خود شیلی هم تو همین تاریخ یک مسابقه راگبی به یاد کشته شده ها برگزار میشه.

عکس ها و مطالب تکمیلی این ماجرا را از اینجا ببینید.

برچسب ها
مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *