اپیزودها

قمار با مرگ – قسمت سوم

اپزود14 - قست پایانی پادکست سریالی قمار با مرگ

تو این قسمت میریم به کره شمالی و ماجرای یکی از بزرگ ترن اتفاقاتی که تو اردوگاه های کار اجباری این کشور افتاده رو باهم مرور میکنم.

این داستان یک سریال سه قسمتی هستش که به صورت یک شب درمیان منتشر میشه، شما برای حمایت از این سریال میتونید فقط با پنج هزار تومان پشتیبان هر سه قسمت این داستان باشید، برای این کار فقط کافیه به صفحه راوکست در سایت حامی باش برید.

hamibash.com/ravcast

عکسها و مطالب تکمیلی هر قسمت رو میتونید از سایت پادکست دنبال کنید.

ravcast.ir

راوکست در شبکه ها اجتماعی

توییتر

اینستاگرام

تلگرام

متن اپیزود:

سلام

من ایمان نژاداحد هستم و شما به قسمت سوم و پایانی پادکست سریالی قمار با مرگ گوش میکنید

اگر هنوز 2 قسمت قبلی رو نشندید قبل از شنیدن این قست حتما اول اونها رو گوش بدید چون کاملا بهم مربوطن

شین رودخونه رو که رد کرد خودشو لای درختا قایم کرد، نیروهای مرزبانی چین اون طرف مرز داشتن نگهبانی میدادن، امار پناهجوها که بالا رفته بود تعداد مرزبانهای چینی هم زیادتر شده بود، هوا به قدری سرد بود که پای خیس شین داشت یخ میزد، اطرافشو بهتر نگاه کرد، یکم دورتر چندتا کلبه دید اونجا قسمت فقیرنشین و کوهستانی استان جیلین چین بود،

شین از تاریکی شب و حواس پرتی مرزبان ها استفاده کرده از لا ب لای درخت ها خودشو به یکی از کلبه ها رسوند، به محض اینکه نزدیک خونه شد صدای سگ های صاحب خونه بلند شد 7تا سگ بزرگ که منتظر بودن تا شین رو تیکه پاره کنن، صاحبخونه از صدای سگ ها میاد بیرون شین رو میبینه، شین ازش یکم غذا و یه جای خواب میخواد که بتونه شب رو صبح کنه ولی به خاطر تهدیدهای پلیس مرد چینی اونو از خونش دور کرد،

شین در هر خونه رو که زد نتونست چیزی برای خوردن گیر بیاره، نزدیک یکی از خونه ها هیزم های سوخته ای دید که هنوز یکم روشن بودن، اونارو برداشت برگشت تو جنگل یجایی که دور از چشم نگهبانها باشه هیزم های نیمه روشنو گذاشت کنارشو تا صبح خوابید، صبح که چشماش رو باز کرد سرما تا مغز و استخونش رفته بود به روز تونست خودشو تکون بده و بلندشه، جاده رو گرفت و تا نزدیکی های ظهر رفت و رفت تا یه کلبه دیگه دید، در زد، یه مرد کره ای چینی در رو باز کرد، شین ازش کمک خواست اما اونم خونه راش نداد ولی به جاش 2تا سیب بهش داد و بهش گفت برای اینکه به ایست بازرسی ها نخوره از مسیر پر پیچ و خم بین تپه ها بره

دوباره یه کلبه جدید و دوباره امید شین برای کمک، شین در زد،اینبار صاحبخونه که یه چینی بود اونو به خونش میبره و بهش یکم برنج برای خوردن میده و بعدش به اون پیشنهادی میده که شاید پایانی بود بر 23سال بردگی و آوارگی، مرد چینی قبلا 2تا کارگر کره ای داشت که الان رفته بودن، به شین پیشنهاد میده که براش کارکنه اونم درعوض بهش غذا و جای خواب و روزی 5یوان حدود 60سنت پول بده،

شین روزی 3وعده گوشت و برنج میخورد، غذایی که با پارک توی اردوگاه در موردش خیال پردازی میکردن، کفش و لباس گرم داشت، لباسهایی که برای اولین بار تو زندگیش کاملا اندازه ش بودن، هروقت میخواست حموم آب گرم میرفت، برای اولین بار از شر شپش هایی که تمام عمر همراهش بودن خلاص شده بود، آنتی بیوتیک هایی که مرد چینی بهش داده بود تمام زخم های بدنش رو از بین برده بود، برای خودش یه اتاق گرم داشت روزی 10 ساعت میخوابید، شکار میرفت زبون چینی یاد میگرفت و خلاصه داشت به معنای واقعی زندگی میکرد، اما…

اما انگار قرار نبود شین به این راحتی ها بتونه روی خوش ببینه، بعد از یک ماه کارکردن شین برای آوردن آب واسه حیوون های مزرعه میره رودخونه که دوتا پناهجوی کره ای رو میبینه که اصلا حال خوبی نداشتن، اون از مردچینی میخواد که کمکشون کنه اونم قبول میکنه، اونا دو سه روزی اونجا میمونن و شین تو این چندروز از غذای خودش به اونا میداد بعد سه روز که اونا از اونجا رفتن مردچینی به شین رو هم به خاطر اینکه اونارو آورده بود اونجا اخراج کرد ولی براش یه کار جدید پیدا کرد،

اونو برد به کوهستان تو یه گاوداری که برای دوستش بود پیاده کرد، دوستش و سرکارگرهای چینی اون مزرعه زیاد خوش اخلاق نبودن ولی بازم شین یه جایی برای خوابیدن و غذا واسه خوردن داشت، نه به اون کیفیت مزرعه ای که توش بود ولی از گرسنگی و آوارگی بهتر بود ولی از همه مهمتر اون چیزی به دست آورده بود که براش مثل یه رویا بود، یه رادیو

شین تقریبا تمام وقت بیکاریشو داشت شبکه های رادیویی کره زبان رو گوش میداد از سمت کره جنوبی و ژاپن تامین میشدن و مانور اصلیشون روی انتقاد از خاندان کیم، کمبود شدید منابع غذایی، نقض حقوق بشر و فعالیت های نظامی و هسته ای کره شمالی بود.

تو کره شمالی مجازات گوش دادن به این برنامه ها میتونست تا 10 سال زندان و کار اجباری تو اردوگاه کار اجباری رو شامل بشه چون فضای بسته کشور رو میتونست با واقعیت های خارج از کره شمالی آشنا کنه و مردم بیشتری به فکر پناهندگی و خارج شدن از کشور بیفتن،

با اینکه شین به خاطر بی خبر بودن از بازیهای سیاسی و سواد کمش معنای خیلی از صحبت هایی که میشنید رو متوجه نمیشد ولی تمام سعیش رو میکرد که از این برنامه ها راه های رفتن به کره جنوبی رو پیدا کنه به خاطر همین اواخر سال 2005 بود که تصمیم میگره از کوهستان خارج بشه نقششم این بود که به سمت غرب و جنوب غربی بره و دنبال کلیساهای کره زبان چین که به پناهجوها کمک میکردن درموردشون تو رادیو شنیده بود بگرده و تمام امیدش هم این بود که بتونه با کمک اونها یه شغل و سرپناه پیدا کنه، اون زمان تقریبا دیگه امیدش رو واسه رفتن به کره جنوبی از دست داده بود و میخواست یه زندگی بی دردسر تو جنوب چین داشته باشه.

شین موضوع رو با صاحب دامداری درمیون میذاره اونم در ازای 10 ماهی که شین براش کار کرده بود 600 یوان یا 72دلار پول داد، این پول کمتر از نصف 60سنتی بود که روزانه از مزرعه دار میگرفت و حسابی سرش کلاه رفته بود ولی تو جایگاهی نبود که بخواد به این موضوع اعتراض کنه.

سفر تو چین برای شین به مراتب امن تر و بی خطر بود مخصوصا اینکه الان دیگه لباس های گرم و تمیز هم داشت و کمتر جلب توجه میکرد ضمن اینکه مردم چین هم دیگه به پناهجوهای کره ای عادت کرده بودن و دیدن اونها تو خیابوناشون براشون زیاد عجیب نبود.

وقتی شین برای مسیر 170 کیلومتری هیلانگ به چانگچون بلیط اتوبوس خرید یا وقتی برای سفر 800 کیلومتری به پکن سوار قطار شد یا حتی وقتی بیشتر از 1600 کیلومتر رو با اتوبوس به چنگدو رفت که با 5میلیون نفر جمغیت پرجمعیت ترین شهر جنوب غربی چینه هیچکس ازش برگه شناسایی نخواست.

شین تو چنگدو به هر کلیسای کره ای که رفت حاضر نشدن براش کار خاصی بکنن فقط یکم پول و غذا بهش میدادن و راهیش میکردن شین که دوباره امیدش رو از دست داده بود دوباره برگشت پکن تا شاید تو رستوران های کره ای بتونه کار پیدا کنه ولی بعد از 10 روز این در اون در زدن بازم فقط یکم پول و غذا بهش میدادن و هیچکدوم حاضرنبودن که بهش کار بدن، فعلا هم شین همین که شکمش همیشه سیر بود یه آرامش نسبی داشت هروقتم که پولی برای غذا خریدن نداشت گدایی میکرد چون میدونست چینی ها تو شهر نسبتا دست و دلباز ترن.

شین پکن رو هم ترک میکنه و به شهرهای اطراف رو هم واسه کار یکی یکی میگرده ولی هیچی به هیچی

دوباره به سمت جنوب و شهر هانگژو میره و اینبار بعد از 1سال و 2هفته ای که از رودخونه یخ زده تیومن رد شده بود بالاخره تونست تو یه رستوران کره ای کار پیدا کنه،

بعد از 11روز کارکردن پول خوبی جمع میکنه و جیب پر پول دوباره هوای کروه جنوبی رو میندازه تو سرش ، از اونجا میاد بیرون و میره به شانگهای، دوباره تو رستورانها دوره میفته واسه پیدا کردن کار که تو یکی از این رستورانها به یه مرد کره ای معرفیش میکنن که شاید بتونه کمکش کنه،

شین پیش اون میره و شروع میکنن به صحبت کردن، مرد کره ای از اسم و زادگاهش میپرسه و شین هم جواب میده ولی نمیگه که از اردوگاه فرار کرده، همینجوری که صحبت میکردن مرد کره ای یه چیزهایی هم تو دفتچرش یادداشت میکرد، از شین پرسید چرا اومده شانگهای؟

گفت گرسنمو دنبال کار میگردم

خبرنگار یهو سوالی از شین میپرسه که تو یه لحظه شین خاطرات تمام سختی هایی که تو این مدت از لحظه فرارش تا الان کشیده بود مثل برق از جلو چشماش رد میشه،

اون پرسید: دلت میخواد بری کره جنوبی؟

شین بهش گفت من اصلا پولی ندارم که بخوام بهاهاش برم کره جنوبی

شین بدون اینکه بدونه با یه خبرنگاری از کره جنوبی هم صحبت شده بود که برای یکی از بزرگترین خبرگزاری های کره کار میکرد

خبرنگار کره ای دست شین رو میگیره سوار تاکسی میشن و مستقیما میرن به کنسولگری کره جنوبی

قبل از پیاده شدن خبرنگار به شین میگه که اگه موقع پیاده شدن کسی اومد سمتشون و خواست اونو بگیره هرجوری شده خودشو نجات بده و فرار کنه، اینو که گفت اضطراب تمام وجود شین رو گرفت

داستان از این قرار بود که دولت چین واسه جلوگیری از پناهنده شدن مردم کره شمالی به کره جنوبی جلوی کنسولگری های کره جنوبی مامورهایی رو گذاشته بود که به محض دیدن پناهنده ها اونارو بازداشت میکردن و برمیگردوندن به کره شمالی، شین تو تمام این روزها خودش رو از مامورها دورنگهداشته بود حتی دلیل ترک کردن دامداری هم دور شدن از مرزبان های چینی بود، حالا داشت با یه ادمی که اصلا نمیشناختش وارد ساختمونی میشد که ممکن بود قبل اینکه بتونه واردش بشه بازداشت بشه و به اردوگاه کار اجباری و جهنمی که ازش فرار کرده برگردونده بشه

وقتی تاکسی جلوی کنسولگری وایساد و شین پرچم کره جنوبی رو بالای اون دید نفسش سنگین شد

تمام بدنش از ترس داشت میلریز، خبرنگار دستش رو دور گردن شین انداختو خیلی صمیمی باهاش رفت سمت در ورودی، یه چیزهایی هم به شین میگفت و الکی میخندید که همه چیزو عادی نشون بده

نزدیک در که شدن به چینی یه چیزهایی به مامور جلوی در گفت و رفتن تو…

وقتی رفتن تو شین که اصلا تصوری از مصونیت سیاسی نداشت که بدون یعنی چی

هنوز میترسید هنوز فکر میکرد هر آن ممکنه مامورای چینی جلو در بیان تو و اونو با خودشون ببرن، هنوز نمیتونست قبول کنه واقعا تحت حمایت دولت کره جنوبیه

کنسولگری راحت بود، هر روز میتونست دوش بگیره و لباس های تمیز بگیره، هر روزی که رد میشد بیشتر احساس امنیت میکرد و بیشتر آماده سفر میشد.

شین تو کنسولگری فهمید خبرنگاری که بهش کمک کرده بود و به خاطر مسائل امنیتی هیچ وقت اسمشو نفهمید به خاطر کمک به شین تو دردسر افتاده و چند روزی بازداشت بوده.

شین 6ماه تو کنسولگری کره جنوبی زندگی کرد و بعد به سئول جایی که با پارک روزها و هفته ها درموردش رویا پردازی میکردن رسید…

ماموران اطلاعات ملی کره جنوبی ان آی اس به شین و داستانش خیلی علاقه نشون دادن، بازجویی هاش تو سئول نزدیک 1ماه طول کشید و شین هم صادقانه هرچیزی که بود رو براشون گفت

بعد از اون شین رو به وزارت اتحاد سپردن، وزارت اتحاد هدفش تشکیل یک کشور کره ای واحده و تمام سیاست گزاری ها و فعالیت هایی هم که میکنه در جهت همین موضوعه، اونها تو سئول یه مجتمع سه طبقه به اسم هاناون ساخته بودن که شبیه بیمارستان و شدیدا امنیتی بود و سربازهای مسلح ازش مراقبت میکردن،

تمام پناهجوهایی رو که از کره شمالی به کره جنوبی برده میشدن برای اینکه با شرایط زندگی تو کره جنوبی هماهنگ بشن با نظام سرمایه داری تطبیق پیدا کنن  میبردن اونجا و 3ماه بهشون آموزش میدادن، از خوندن و نوشتن گرفته تا اداب معاشرت و حقوق شهروندی و علوم مختلف و حتی رانندگی، یه سری سفر آموزشی هم بود که میبردنشون تا با فضای شهری آشنا بشن مثل ایستگاه های مترو مرکز خریدهای بزرگ و بانک و اینجور جاها.

شین که خودش تنهایی از ثروتمندین شهرهای چین رد شده بود و ساختمونهای بلند و ماشین های پر زرق و برق رو دیده بود خیلی راحت تونست خودش با شرایط جدید وقف بده،

تو همون ماه اول کارت شناسایی و تابعیت کروه جنوبی رو گرفت، تا 2 سال هم دولت بهش خونه مجانی و مقرری ماهیانه 800دلاری میداد که اگه وارد دوره های یادگیری شغل و تحصیلات عالیه میشد این مبلغ تا 18000 دلار در ماه هم بالا میرفت.

شین تو کلاسهای درس شرکت میکرد، وقتی تو کلاس تاریخ دلیل شروع جنگ دو کره رو که حمله کره شمالی به همسایه جنوبی بود رو شنید چه خودش چه بقیه پناهجوهای کلاس مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردن، اونا باورشون نمیشد که تمام عمرشون رو از حکومت دروغ شنیده بودن، تا اون روز اونا فکر یکردن که دلیل جنگ دو کشور حمله همسایه جنوبی به اونها بود، ولی شین زیاد به اینجور کلاسها علاقه نشون نمیداد بجاش عاشق کلاسهایی بود که در مورد کامپیوتر و اینترنت بهش آموزش میدادن.

ولی وقتی که ماه اول اقامتش تو هاناون تموم شد، درست همون زمانی که دیگه داشت احساس آرامش و راحتی میکرد، کابوس های شبانش شروع شد، هرشب خواب مادرش رو میدید که بالای دار داره دست و پا میزنه، بدن سوخته پارک رو روی حصار های اردوگاه میدید، شکنجه هایی که پدرش بعد از فرارش باید تحمل میکرد رو تو خواب میدید و زجر میکشید، هرشب عذاب میکشید انگار قرار نبود زندگی روی خوش بهش نشون بده، این کابوس ها انقدر ادامه پیدا کرد که شین دیگه حتی نمیتونست تو کلاسها شرکت کنه، سلامت روحیش روز به روز بدتر شد تا اونجا که اون به بخش روانی هاناون منتقل کردن

دو ماه و نیم اونجا بود و که بیشترش رو تو تنهایی بود و داروهایی که بهش میدادن فقط اندازه ای بیدار نگهش میداشت که بتونه غذا بخوره دوباره بخوابه.

تو کنسولگری کره جنوبی که بود شروع کرده بود به خاطره نویسی، دکترها ازش خواستن که برای درمانش دوباره به خاطره نویسی ادامه بده، شین تمام طول زندگیش خاطره ای جز کار سنگین و شکنجه و کشتار نداشت ولی شروع کرد به نوشتن همونا تا وقتی که کم کم اوضاعش بهترشد

ولی شکه کننده ترین اتفاقی که توی زندگی شین افتاده و یکی از اصلی ترین دلیل های کابوس هاش و بستری شدنش تو بخش روانی شاید اعترافی باشه که تقریبا 1سال بعد از رسیدنش به کره جنوبی کرد، شیت درباره دلیل اعدام مادر و برادرش دروغ گفته بود و این موضوعی بود که دیگه نمیتونست تو خودش نگهداره

ماجرا از این قراره که 5 آوریل 1996 معلم مدرسه شین بهش اجازه میده که بعد از چندماه زندگی تو خوابگاه مدرسه پیش مادرش بره و شب رو خونه بمونه، شین اصلا دلش نمیخواست بره خونه، اصلا به مادرش اعتماد نداشت ولی به هرحال میره ، وقتی میرسه خونه برادر بزرگترش رو هم میبینه، برادرش توی کارخونه سیمان کار میکرد که تو جنوب اردوگاه بود،

اخرین باری که 2تا برادر همدیگه رو دیده بودن 10سال قبلش بود، برادرش الان دیگه 21ی 2 سالش بود، مادر شین از دیدنش خوشحال که نشد، یجورایی انگار موذب هم شده بود، مثل همیشه همون غذای همیشگی رو با ذرت درست میکنه و کف آشپزخونه میشنن به شام خوردن، شام رو که خوردن شین میره تو اتقاق میخوابه.

یکم که که میگذره از صداهای  تق و توقی که از آشپزخونه میاد بیدار میشه، یواشکی از لای در نگاه میکنه که میبینه مادرش برای برادرش برنج پخته!

غذایی که شین تمام عمرش حسرت خوردنش رو داشت، گفتم بهتون که برنج تو کره شمالی به قدر کم بود و به قدری اهمیت داشت مخصوص اشراف و ثروتمندترین افراد کره بود که خیلی وقتا به عنوان پاداش به کارمندان و ارتشی های رده بالای حکومت داده میشد

اما برنج توی اردوگاه کار اجباری اونم توی خونه ای که شین توش زندگی میکرد!؟

شین میدونست که قطعا این برنج دزدیه، یواش یواش پچ پچ های مادر برادر شین شروع شد، از حرفاشون فهمید که برادرش از کارخونه فرار کرده و اگه بگیرنش احتمالا اعدام میشه

صحبت هاشون برای پیدا کردن راه حل ادامه داشت که یک کلمه عجیب گوش شین رو تیز میکنه، فرار

شین فهمید که برادرش برای انجام مقدمات فرار برگشته خونه و اون برنج هم غذای توی راهش بوده. شین هم عصبانی بود هم ترسیده بود، واسه اینکه میدونست که برادر و مادرش میدونن با فرار کردن درواقع کل خانواده رو به اعدام میکشونن و با این وجود دارن همچین کاری میکنن، شین 13 ساله که دیگه عصبانیت و حسادتش بابت فرار برادرش و داستان برنج وجودش رو گرفته بود به هوای دستشویی رفتن از خونه میزنه بیرون، تا خود مدرسه رو میدوعه، نگهبان مدرسه رو بیدار میکنه و در عوض جیره غذایی بیشتر و رهبر شدن تو کلاس مادر و برادرش رو لو میده.

چندساعت بعد مادر و برادر شین دستگیر میشن صبح روز بعد هم شین توی حیاط مدرسه به همون نحوی که قبلا گفتم دستگیر میشه

شین فکر میکرد که همه چی رو ب راهه و وقتی برسه پیش افسر اردوگاه اونا میدونن که شین چیکار کرده و آزادش میکنن، اما…

افسر پشت میز هیچی از ماجرای خبرچینی شین نمیدونست، داستان از این قرار بوده که نگهبان مدرسه تمام ماجرا رو به نفع خودش مصادره کرده بوده و هیچ اسمی هم از شین به عنوان خبرچین این ماجرا نبرده.

شین که اون موقع 14سالش بود نتیجه خبرچینیش رو از نزدیک دید بدون کوچکترین عذاب وجدانی چون اونهارو سزاوار این اعدام میدونست، چون اونها باعث شده بودن که 8 ماه تمام خودش و پدرش بدترین شکنجه هارو تحمل کنن،

البته اتفاقاتی که طی 8ماه بعد براش افتاده بوده و شکنجه هایی که شده همه واقعیت داشته ولی واقعیت ماجرا این بوده که شین بوده که مادر و برادرش رو فرستاده پای چوبه دار…

چون شین به قوانین اردوگاه ایمان داشت.

وقتی که دیگه حالش رو ب راه بود وزارت اتحاد تو یه شهر کوچیک نزدیک سئول یه خونه براش خرید، شین 1ماه تمام تو خونه موند و از خونه بیرون نرفت ولی یواش یواش تونست خودشو پیدا کنه، تو کلاس رانندگی ثبت نام کرد و قبول شد، بعدش دنبال کار گشت، یه مدت ضایعات فلزی جمع میکرد میفروخت، یه مدت کاسه های سفالی میساخت یه مدت هم تو یه مغازه لوازم خونگی کار میکرد،

عادت کردن به شرایط زندگی تو کره جنوبی برای پناهنده ها راحت نیست، حتی با وجود اینکه هم زبون هم هستن  ولی به خاطر تاثیر زیادی که کلمات انگلیسی تو زبان کره جنوبی گذاشته یه وقتایی صحبت های مردم رو سخت متوجه میشن، ترس ذاتی که باهاش بزرگ شدن هنوز همراهشونه، هر صدایی باعث ترسشون میشه و یه پارانویای دائمی دارن، شین هم از این موضوع مستثنا نبود، مرتب شغل عوض میکرد و بیشتر طول روز رو تو خونه تو تنهایی میگذروند.

یکی از مشاورهاش شین رو تشویق کرد که خاطراتی که نوشته رو کامل کنه و به شکل کتاب منتشر کنه، شین اینکار رو کرد و کتابش تو سال 2007 با حمایت یه سازمان حقوق بشری کره شمالی منتشر شد.

بعد از انتشار کتاب ماجرا شین و فرارش از کره شمالی خیلی زود همه جا پخش شد و شین رو سر زبون ها انداخت

حالا دیگه دیدار پشت دیدار با مسئلان سازمان های حقوق بشری بودکه شین انجام میداد

مصاحبه پشت مصاحبه، حتی بعضی از بدبین ترین خبرنگارها هم وقتی پای حرفای شین میشستن متوجه صداقتی که توی گفته هاش بود اتفاقاتی که تعریف میکرد میشدن، شین به ژاپن و رفت و سخنرانی کرد

بعد از اون به دانشگاه کالیفرنیا و کلمبیا رفت حتی با کارمندان گوگل هم درمورد کتابش صحبت کرد،

شین یواش یواش داشت قدرت برقراری ارتباطش با بقیه رو تقویت میکرد و اجتماعی تر میشد، دیگه اعتماد ب نفس داشت، شروع کرد به جمع کردن اطلاعات در مورد زادگاهش و خاندان کیم، تمام اخباری که مربوط به کره شمالی میشد رو میخوند و میشنید

هر هفته یکشنبه ها با دوستاش میرفت کلیسا و تو مهمونی ها شرکت میکرد، برای اولین بار تو زندگیش چندتا از دوستاش تو 26 سالگی براش تولد گرفتن ولی…

در مورد شین انگار همیشه یه اما و اگر و ولی وجود داره، ولی شین ته قلبش اصلا ادم خوشحالی نبود، جدیدا شغل نیمه وقتش تو یه بار رو هم ول کرده بود، مقرری 800دلاریش هم دیگه تموم شده بود پولی واسه اجاره خونه ای که تو سئول گرفته بود نداشت و همش میترسید که مجبور بشه دوباره یه بی خانمان تمام عیار بشه.

اصلا حاضر نبود با بقیه پناه جوهای کره شمالی که تو سئول زندگی میکردن معاشرت کنه که البته این عادی بود، اونا یاد گرفته بودن که هیچ وقت بهم دیگه اعتماد نکنن و این موضوع درمورد همه پناهجوها صدق میکرد، کتابشم اصلا فروش موفقی نداشت، از 3هزار نسخه فقط 500 نسخه اون فروش رفته و تنها سودی که براش داشت این بود که داستانش رو سر زبون ها انداخته بود البته اونم نه بین مردم عادی فقط بین خبرنگارها و فعالان حقوق بشری، ولی تصمی خودش رو گرفته بود، اون میخواست فعال حقوق بشر باشه و آگاهی جامعه جهانی از وجود اردوگاه های کار اجباری رو بالاببره.

به خاطر همین با حمایت سازمانی به اسم آزادی در کره شمالی برای زندگی به آمریکا رفت تا فعالیت هاش رو از اونجا پیگیری کنه

شین تو شهرهای مختلف آمریکا تو همیاش ها و گرده همایی های مختلف سخنرانی های زیادی میکنه

بیشتر این سخنرانی ها با حمایت سازمان آزادی در کره شمالی بود که برای جمع کردن کمک های مالی و عضوگیری برای این سازمان انجام میشد، شین با سازمان توافق کرده بود که توی گرده همایی های اونها شرکت کنه و به نفعشون با داوطلب ها صحبت کنه سازمان هم در عوض به اون خونه مجانی و مقرری میداد و ویزای آمریکاش رو جور میکرد،

شین هنوزم تحت تاثییر گذشتش بود، البته شدتش خیلی کم شده بود ولی هنوز براش سخت بود که در مورد فرارش بخواد صحبت کنه، زود عصبانی میشد، توی همایش ها معمولا از جواب دادن به سوال هایی که درمورد گذشتش میشد طفره میرفت و از همه مهمتر بی خبری از سرنوشت پدرش هیچ وقت نمیذاشت آرامش کامل داشته باشه

شین تو کالیفرنیا که بود یه پناهجوی تازه به سازمان اضافه شده بود که تحت تعلیم دختری به اسم هاریم لی بود ، هاریم دختر جذابی بود که تو سئول به دنیا اومده بود و تو 4سالگی با خانوادش به آمریکا اومده بود

هاریم دانشجوی سال دوم جامعه شناسی دانشگاه واشنگتن بود و اولین بار شین رو توی یوتوب دیده بود که تو دانشگاه کالیفرنیا داشت به سوالای کارکنای گوگل جواب میداد، هاریم تو 22سالگی سال سوم دانشگاه رو که تموم کرد انصراف داد و  تصمیم گرفت وقتش رو برای کمک به سازمان صرف کنه، همون سال توی یکی از سفرهایی که به لس آنجلس داشت تو دفتر سازمان برای اولین بار شین رو میبینه و همین دیدار آغاز اولین رابطه احساسی شین تو 27 سالگی میشه

ولی قوانین سازمان اجازه داشتن رابطه بین اعضارو نمیداد که این موضوع باعث عصبانیت شدید هر دوی اونها میشه و این موضوع رو دخالت سازمان تو زندگی شخصیشون میدونستن، انقدر که شین سازمان رو ول میکنه و برمیگرده کره جنوبی و بعد از چند ماه هم استعفا میده و چند روز بعد به واشنگتن میره و مدتی رو پیش هاریم و خانوادش میمونه، یه مدت بعد شین و هاریم یه سازمان مردم نهاد به اسم شبکه آزادی کره شمالی رو تاسیس میکنن برای جمع کردن پول و دادن سرپناه به پناهجوهای کره شمالی و از همه مهمتر قاچاق جزوه های ضد حکومتی به داخل کره شالی

ولی رابطه شخصیشون زیاد خوب پیش نرفت و بعد از اینکه 6ماهی رو تو یه خونه مشترک زندگی کردن تصمیم گرفتن که از هم جدا بشن، شاید بشه دلیل اصلی این موضوع رو این دونست که شین مهربونی کردن و ابراز علاقه کردن رو هیچ وقت یاد نگرفته بود شاید بهترین تعریف از شین حرفی باشه که توی یکی از سخنرانی هاش در مورد خودش گفت:

من حیوونی درنده بودم که خبرچینی خانواده و دوستانم رو میکردم، تنها چیزی که من یاد گرفتم این بود که برای بقای خودم باید دیگران رو شکار کنم، جسم من از اون اردوگاه فرار کرده ولی ذهنم هنوز اسیر اون اردوگاهه…

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *