قمار با مرگ – قسمت دوم

اپیزود14 - قست دوم پادکست سریالی قمار با مرگ

تو این قسمت میریم به کره شمالی و ماجرای یکی از بزرگ ترن اتفاقاتی که تو اردوگاه های کار اجباری این کشور افتاده رو باهم مرور میکنم.

این داستان یک سریال سه قسمتی هستش که به صورت یک شب درمیان منتشر میشه، شما برای حمایت از این سریال میتونید فقط با پنج هزار تومان پشتیبان هر سه قسمت این داستان باشید، برای این کار فقط کافیه به صفحه راوکست در سایت حامی باش برید.

hamibash.com/ravcast

عکسها و مطالب تکمیلی هر قسمت رو میتونید از سایت پادکست دنبال کنید.

ravcast.ir

راوکست در شبکه ها اجتماعی

توییتر

اینستاگرام

تلگرام

متن این اپیزود:

 

روزها و هفته های بعد شین و پارک فقط تو فکر راه های مختلف فرار بودن، فکر آزاد شدن از این اردوگاه لعنتی و لذتی که بعد از اون منتظرشون بود سختی کار رو براشون کمتر میکرد، اما شین یکم نگران بود چون اون بود که پیشنهاد فرار رو به پارک داده بود و میترسید که پارک بخواد اونو لو بده یا تمام اینا یه بازی باشه که نگهبانها برای گرفتار کردنش راه انداخته باشن،

اما با این وجود شور و هیجان فرار این فکرارو از سرش بیرون کرد، شین تقریبا اردوگاه رو میشناخت ولی هیچ ایده ای نداشت که برای فرار چجوری باید توی اون برف از کوه ها و تپه های اردوگاه بالا و پایین برن ضمن اینکه شین به هیچ عنوان از اینکه اردوگاه با حصار الکتریکی محافظت میشه خبر نداشت، پارک هم قرار بود بعد از فرار با شناختی که از کشور داره و سابقه فرارش خودشونو به چین برسونه و از اونجا هم با کمک عموش به کره جنوبی برن،

ولی فرار به همین راحتی ها نبود، اردوگاه 14 محافظت شده ترین و امنیتی ترین اردوگاه کشوره و فرار از اونجا حکم مرگ رو داشت، مهمترین موضوع توی اون فصل یعنی زمستون داشتن لباس بود، تو اردوگاه در بهترین شرایط هر 6ماه یبار لباس جدید میدادن به خاطر همین لباس های پاره اونا اصلا نمیتونست جلو سرمازدگیشون رو بگیره واسه همین چاره نداشتن جز اینکه لباس بدزدن، یه کارگری توی کارگاه پوشاک بود که کارش بریدن پارچه ها بود، اون تیکه پارچه های اضافه رو جمع میکرد و برای خودش لباسهای ضخیم و کفش میدوخت، شین هم یه شب دزدکی میره لباسهاشو میدزده

حالا دیگه فقط منتظر یه فرصت مناسب بودن که برای کار اون دوتارو بفرستن خارج از کارگاه که بتونن فرار کنن، این فرصت میتونست تو سال نو جور بشه، داستان از این قرار بود که یکم و دوم ژانویه دستکاه هارو خاموش میکردن و روز دوم کاگرها رو برا هرس کردن درختا و جمع کردن چوب میفرستادن بالای تپه ای که تو شرق اردوگاه بود، شین قبلا اونجا کار کرده بود واسه همین نسبتا اون قسمت رو میشناخت، حالا دیگه روز فرار هم مشخص شده بود، 2ژانویه 2005

روز قبل از فرار، شین برای آخرین بار رفت دیدن پدرش، خیلی مراقب بود که این دیدارش شبیه خداحافظی های قبل رفتن نباشه چون به پدرش اعتماد نداشت ، شین میدونست که بعد از فرارش نگهبانها دوباره میرن سروقت پدرش و دوباره باید بره تو اون زندان زیرزمینی، حتی شاید دیگه این بار زنده از اونجا بیرون نیاد ولی اهمیتی به این چیزا نمیداد، چندساعتی که پیش هم بودن چند خط هم باهم حرف نزدن، موقع خداحافظی که شد مثل همیشه خیلی بی تفاوت به پدرش دست داد و اون شد آخرین تصویری که از پدرش تو ذهنش موند

فردای اون روز زندانی هارو بردن بالای تپه و مشغول کار شدن، از جایی که اونها بودن تا حصار اردوگاه راهی زیادی نبود، فاصله بین نگهبان هایی که 2به2 اونجا گشت میدادن هم تقریبا زیاد بود و اگه اونا میتونستن از مسیر بین نگهبان ها فرار کنن نمیشد خیلی دقیق بهشون شلیک کرد، شین و پارک صبرکردن تا غروب که دنبال کردن ردپاشون تو برف سخت بشه، غروب که شد به هوای هرس کردن درختای نزدیک حصار تا جایی که میشد بهش نزدیک شدن، حصار 3متری بود که تقریبا 7 یا 8 رشته سیم خاردار با فاصله 30سانتی از هم داشت که با جریان فشار قوی برق رد شدن ازشون حکم مرگ رو داشت

شین کاملا اماده بود بدون کوچکترین ترسی، شاید به خاطر این بود که تو تمام این سالها بارها و بارها مردن رو تجربه کرده بود، شکنجه هایی رو تحمل کرده بود که هرکدومشون میتونست جون یه آدم رو بگیره،حتی اعدام مادر و برادرش رو با چشم دیده بود،

ولی اوضاع پارک اینجوری نبود حسابی ترسیده بود، حتی به شین گفت که بهتره بذار واسه یه وقت دیگه ولی جفتشونم میدونستن که واسه همچین فرصتی شاید مجبور بشن ماه ها و سال ها صبرکنن و شین اصلا نمیخواست که این لحظه رو از دست بده

حالا دیگه وقتش بود، شین دست پارک رو گرفت و تا جایی که میتونست سعی میکرد جفتشونو زود به حصار برسونه، قبل اینکه به حصار برسن شین میخوره زمین پارک جلو میفته و میرسه به حصار، دست و سرو شونه هاش رو از حصار رد میکنه ولی تو یه لحظه جرقه و بعدش بوی گوشت سوخته شده مشام شین رو پر میکنه، ولتاژ بالای حصار که فقط برای کشتن ساخته شده بود تمام عضله های پارک رو منقبظ کرد و باعث شده به حصار گره بخوره، هنوز هیچی نشده شین همراهش رو از دست داد

سنگینی پارک یه شکاف بین دو ردیف سیم خار دار درست کرد که باعث شد شین از همون استفاده کنه از روی بدن پارک که کار عایق رو براش انجام میداد رد بشه

شین جریان الکتریسیته رو تو بدنش حس میکرد که انگار داره کف پاشو سوزن میزنه تقریبا دیگه رد شده بود ولی تو لحظه آخر پاش لیز میخوره و گیر میکنه به سیم خاردار حصار، خارهای سیم لباسشو پاره کردن و رسیدن به گوشت پای شین و سوختگی شدیدی ایجاد کردن ولی شانس باهاش بود و هرجوری که بود تونسته بود از حصار ردبشه، حالا شین بود و دنیای بیرون اردوگاه و تنها مسیری که جلوش بود، تا جایی که میتونست سریع میدویید، از تپه رفت پایین و رسید به جنگل از جنگل رفت بیرون و رسید به یه مزرعه بزرگ، یه 2ساعتی رو تو سراشیبی با وجود خونریزی شدیدی که به خاطر سوختگی برق گرفتگی داشت دویید تا به زمین صاف رسید،

هنوز کسی دنبالش نبود دمای هوا به 12 درجه زیر صفر رسیده بود، اطرافشو نگاه کرد که چشمش به یه کلبه میفته، در کلبه قفل بود، قفل رو میشکنه و تو کلبه دنبال غذا میگرده ولی اونجا هم فقط ذرت گیرش میاد اما وقتی گرسنه باشی فقط میخوای معدت رو پرکنی دیگه اهمیت نداره با چی، ذرتهارو که با ولع خورد یه جفت کفش کهنه و یه یونیفرم نظامی هم پیدا میکنه و میپوشه، کنار کلبه یه جاده بود، جاده رو دنبال میکنه تا به یه روستا میرسه ولی درکمال تعجب میبینه که این روستا کنار رودخونه ای که شین برای سد سازی توش کار میکرده،

اونجا فهمید که اینهمه دویده ولی فقط تونسته 3کیلومتر از اردوگاه دوربشه ولی حداقل اینم فهمید که خبر فرارش هنوز به اینجا نرسیده، روستارو که رد کرد رسیده به خط راه اهن، اونو به سمت شرق دنبال کرد تا رسید نزدیکی های شهر بوکچانگ، حالا دیگه 10 کیلومتری از اردوگاه دور بود

وارد شهر شد، شب شده بود و همه جا تاریک بود، برای اولین بار آدمایی رو تو خیابون داشت میدید که نه زندانی بود و نه نگهبان، هرچند مشخص بود که اونا هم وضعیت خوبی از نظر تغذیه ندارن، شین یه طویله پیدا کنه و شب رو همونجا میمونه

2 روز بعد رو شین تو شهر میپلکه و ته مونده غذاهایی که رو زمین پیدا میکرد و میخورد ولی چیزی که بیشتر از همه نظرشو جلب کرده بود این بودکه مردم راحت میتونن با تعداد بیشتر از 2نفر باهم راه برن، بلند بلند بخندن و لباس های رنگی بپوشن بدون اینکه نگهبانی بیاد و تنبیهشون کنه، بدجوری سردرگم شده بود

اون 23سال تمام تو قفسی بود که اونجا مادرش رو دار زده بودن به برادرش شلیک کرده بودن پدرش رو چلاق کردن، زنان حامله رو میکشتن، خودش رو با آتیش سوزونده بودن و بهش یاد داده بودن که به همه خیانت کنه

ولی پشت این سردرگمی یه حس آزادی داشت که داشت ازش لذت میبرد.

تو گشت زدناش دنبال غذا به یه خونه ای ته یه کوچه خلوت رسید، پنجره تلقی رو پاره کرد و رفت تو، تو آشپرخونه 2تا کاسه برنج پخته شده دید، برای اولین بار طعم برنج رو حس کرد، تمام خونه رو زیر و رو کرد، بالاخره لباس گرم و کوله پشتی و کفش پیدا کرد، توی یکی از کمد ها یه کیسه کوچیک برنج هم پیدا میکنه که میذاره تو کوله پشتیش و فلنگ رو میبنده، تو خیابون که داشت میرفت یه زنی ازش میپرسته تو کولش چی داره که ارزش خریدن داشته باشه، شین میگه برنج داره و اون زن هم 4هزار ون تقریبا 4دلار بهش پیشنهاد میده، شین هیچ تصوری از پول و قیمت برنج و این چیزا نداشت، فقط یه چیزایی از پارک شنیده بود که فهمیده بود اون کاغذهایی که مردم بهم دیگه میدن پوله، شین برنج رو میفروشه با یکم از پولش کیک و کلوچه میخره و به سمت چین حرکت میکنه ولی هیچ تصوری که از اینکه چین کجا میتونه باشه نداشت.

از شهر خارج شد و تو مسیرش با چندتا بی خانمان آشنا شد، توی قسمت اول گفته بودم که جا به جایی بین شهرها برای افراد عادی تقریبا ممنوع بود و نیاز به مجوز داشت ولی یه وقت هایی که شرایط بهتر بود این قانون با سخت گیری کمتری اعمال میشد یا میشد با رشوه دادن به مامورها به مسیرت تو جاده ها ادامه بدی، بیشتر از هرچیزی پول بود که حرف اول و آخر رو میزد، هرچقدر که مامورهای مرزی به رشوه گرفتن بیشتر روی خوش نشون میدادن رد شدن از مرز هم راحت تر میشد، خیلی از افسران وپلیس های سابق کره شمالی تو کار قاچاق و رد کردن ادمها از مرز بودن که پولهای هنگفتی از پناه جوها میگیرفتن،

شین با این بی خانمانها هم مسیر شد تا شاید بتونه مسیر چین رو پیدا کنه و راه ردشدن از مرزو بفهمه، شین نه اطلاعات خاصی داشت و نه ارتباطی که بتونه خودش رو به یکی از قاچاقچی ها وصل کنه، ولی دیگه وارد مسیر قاچاق و رشوه دادن های خورد شده بود که به منبع اصلی درامد مردم کره شمالی تبدیل شده بود. فراگیری رشوه دادن و رشوه گرفتن به حدی بود که یه سری از مامورهای امنیتی و نظامی ها برای خودشون اردوگاه هایی ساخته بودن تا کسایی مثل مغازه دارها رو که بهشون باج نمیدادن و واسه کاسبی کردن رشوه ای به اونا نمیدادن رو به این اردوگاه ها میفرستادن و یه مدتی کوتاهی نهایتا 1ماه اینا زندانی میکردن و حتی شکنجه میدادن تا مجبور بشن واسه امنیت جونشونم که شده رشوه بدن.

شین از آواره هایی که همراهشون بود یاد گرفته بود که از چه خونه هایی دزدی کنه و اجناس دزدیش رو تو چه مغازه هایی با غذا عوض کنه، ولی از ترس بازداشت شدن خیلی زود تصمیم گرفت که راهش رو از بقیه جدا کنه،الان 25 کیلومتر بیشتر از اردوگاه کار اجباری کره شمالی فاصله نداشت و میخواست این فاصله رو تا جایی که میتونه بیشتر کنه، واسه همین با پولی که داشت سوار کامیونی که قرار بود به هامهونگ دومین شهر بزرگ کره شمالی بره شد،

شین اصلا هیچ ایده ای نداشت که این شهر کجای کشور ولی همین که از اردوگاه دورش میکرد و دیگه مجبور نبود با اون پاهای داغون پیاده روی کنه براش کافی بود، سفر 97 کیلومتری شین 1روز تمام طول کشید، این کامیون درواقع یه کامیون نظامی بود که به شکل سازماندهی شده توسط قاچاقچی ها کار جا به جایی پناهجوها و آواره هارو بدون نیاز به داشتن مجوز تردد انجام میداد.

اخرای شب بود که شین به یه ایستگاه قطار تو هامهونگ رسید، این شهر بین 700 تا 800 هزار نفر جمعیت داشت که تخمین زده میشه تو قحطی دهه 1990 تقریبا 10درصد مردم این شهر مرده باشن، سال 2005 که شین وارد این شهر شد هنوز اکثر کارخونه ها و مغازه های شهر تعطیل بود مردم شهر گرسنه بودن ولی با این وجود هنوز بیشتر قطارهای شمال به جنوب کشور از این شهر رد میشدن، شین تو تاریکی تونست خودش رو به قسمت واگن های باری برسونه و سوار یکی از قطارهایی که به سمت شمال و مرز چین حرکت میکردن بشه، تا مرز 280 کیلومتر فاصله بود و اگه مشکلی پیش نمیومد 2روزه میرسید به جایی که میخواست اما اون نمیدونست که قطارهای کره شمالی خیلی آرومتر از اون چیزی حرکت میکنن بتونن 2 روزه این مسیر رو طی کنن، تو سه روز بعد قطار فقط 150 کیلومتر از مسیر رو رفته بود

شین تو قطار تنها نبود، به غیر از اون چند نفر دیگه هم سوار قطار شده بودن که شین با یکیشون دوست میشه، پسر جوونی بود که برای کار از شهرشون زده بود بیرون ولی بدون اینکه به جایی برسه داشت برمیگشت خونشون که تو شهر گیلجو بود،گیلجو یه شهر کوچیک تو مسیر راه اهن بود، پسر جوون به شین پیشنهاد داد که بره خونشون و یه مدت استراحت کنه، اونجا هم غذا هست هم از این سرمای شدید در امانه ، شین قبول میکنه و تو ایستگاه گیلجو با دوستش از قطار پیاده میشه و با ته مونده پولش یکم سوپ داغ میخرن و میخورن،

سوپو که خوردن دوستش بهش میگه خونه ما درست نبش همین خیابونیه که جلوشونه ولی برای اینکه مادر پدرش از غریبه ها میترسیدن میگه بذار اول من برم موضوع رو بهشون بگم بعد میام دنبال تو که باهم بریم بعدشم از شین میخواد به خاطر اینکه لباسهاش پاره بوده و جلو خانوادش خجالت میکشید کتش رو بده اون بپوشه تا موقع رفتن بهش پس بده.

شین کت رو میده و منتظر میشه تا بیاد دنبالش، ولی اون هیچ وقت برنمیگرده شین حتی نرقته بود دنبال پسره که ببینه تو کدوم ساختمون گم و گور میشه، به خودش که اومد از سرما خودشو تو یه کیسه پلاستیکی که از تو اشغالا پیدا کرده بود چپونده بود، شین 20روز بعد رو تو دمای منفی8درجه توی شهر آواره بود

بدون لباس گرم بدون پول بدون غذا و حتی بدون دونستن اینکه باید کجا بره که بتونه خودش رو به چین برسونه، دوباره به یه گروه بی خانمان جدید ملحق میشه که بیشتر غذاشون رو از بیرون کشیدن و دزدین دایکون از زمین به دست میاوردن دایکون یجور ترب بزرگ و سفید رنگه که تو اسیای شرقی زیاد پیدا میشه، مردم کرده شمالی دایکونها رو تو پاییز جمع میکردن و واسه جلوگیری از یخ زدگی تو زمستون تو باغچه های خونشون دفن میکردن،تو طول روز شین با این گروه نوجوون تو خونه هایی که خاک باغچشنون نشون میداد چیزی زیرش دفن شده سرک میکشیدن و دزدی میکردن، دایکون های اضافه رو هم به مغازه دارها میفروخت و با پولش غذا میخرید، روزهایی هم که از دایکونی پیدا نمیکرد تو آشغالا دنبال غذا میگشت،

تلاش هر روزه شین برای غذا تقریبا داشت فکر فرار از کره شمالی به چین رو از سرش بیرون میکرد تا یه روز که تونست تو یه خونه ای کلی لباس گرم و غذا و یه کیسه 7کیلویی برنج پیدا کنه، شین برنج هارو 6هزار ون تقریبا 6دلار فروخت، حالا دیگه هم لباس گرم داشت هم پول برای خرید غذا و رشوه دادن، به محل بارگیری ایستگاه گیلجو رفت و یواشکی سوار یه واگن باری شد که به سمت شمال میرفت.

یک سوم مرز چین و کره شمالی رو روخونه تیومن تشکیل میده که تو زمستون یخ میبنده و میشه خیلی راحت ازش رد شد، شین اینو فهمیده بود ولی اینکه از کدوم قسمت روخونه باید رد بشه که کسی نبینتش چیزی بود که باید میفهمید، الان به شهری تو چهل کیلومتری مرز  رسیده بود، نزدیکی های ایستگاه یه پیرمرد رو میبینه که مشخصه خیلی وقته چیزی نخورده، نزدیکش میشه و بهش بیسکوییت میده و شروع میکنه به حرف زدن با پیرمرد، خیلی زود متوجه میشه که اون تونسته بوده از مرز رد بشه و به چین بره ولی اون طرف مرز پلیس چین بعد از چند روز دستگیرش میکنه و برش میگردونه کره، پیرمرد به شین میگه که از کدوم قسمت رودخونه باید رد بشه و وقتی به ایست بازرسی های مختلف رسید چجوری رفتار کنه تا مشخص نشه که به عنوان پناهنده میخواد از مرز رد بشه و اینکه میتونه با چندنخ سیگار و بیسکوییت و یکم پول نگهبانهای مرزی کره رو بخره و از مرز رد بشه،

حالا دیگه شین چند قدم بیشتر با رد شدن از مرز کره شمالی فاصله نداشت، فردا صبحش دوباره سوار قطار میشه و  تو نزدیکیهای شهر موسان که نزدیک ترین شهر به مرز بود از قطار میپره بیرون، تمام روز حدود 30کیلومتر رو پیاده میره تا به قسمت های کم عمق رودخونه برسه که خطر کمتری براش داشته باشه، خیلی زود شین به اولین ایست بازرسی رسید، میدونست که اگه اونها بخوان کارشونو درست انجام بدن قطعا دستگیرش میکنن ولی وقتی ازش کارت شناسایی خواستن گفت سربازه و داره به روستاشون که یکم جلوتره میره، به خاطر لباس نظامی که دزدیده بود و پوشیده بود واقعا شبیه سربازها بود

2تا پاکت سیگار هم از شهر خریده بود، اونارو هم به نگهبان داد و تونست اولین ایست بازرسی رو ردکنه، ایست بازرسی بعدی رو هم با پول و بیسکوییت رد کرد، تمام این سربازها همشون جوونهای لاغر اندامی بودن که فقط دنبال غذا و پول بودن و براشون اهمیتی نداشت که بخوان قانون رو اجرا کنن، اخرین سربازی هم که شین بهش رشوه داد یه نوجوون 16 ساله بود که نگهبان پلی بود که به چین میرسید،

شاید الان پیش خودتون بگید چطور میشه که تو همچین کشوری که انقدر مرموزه و شدیدا نظامی و امنیتیه انقدر راحت بشه از شهرهای مرزی به لب مرز رسید بدون اینکه خطری تهدیدت کنه، باید بگم که کره شمالی وابسته مواد غذایی و کالاهایی بود که به صورت قاچاق از مرز چین وارد میشده چون تازه یه قحطی بزرگ رو پشت سر گذاشته بود و نرسیدن مواد غذایی کشور رو دوباره وارد یه قحطی جدید میکرد، به خاطر همین امنیت یه بخشهایی از مرزش با چین رو تا جایی که میشد پایین آورده بود که قاچاقچی های مواد غذایی راحت تر بتونن از چین غذا وارد کنن و تو شهرها پخش کنن و این هم یکی دیگه از شانس های بزرگ شین بود که نصیبش شده بود و اگه میتونست مرز رو ردکنه و از چین خودش رو به کره جنوبی برسونه طبق قانون کره جنوبی خیلی فوری میتونست شهروند قانونی اون کشور بشه حتی امریکا هم تو دادن اقامت به پناهنده های کره شمالی خیلی ملایم تر رفتار میکرد که این موضوع باعث عصبانیت شدید کره شمالی شده بود

ولی چاره نداشت و مجبور بود واسه جلوگیری از فروپاشی اقتصادی کشور مرزش با چین رو تا حدودی باز بذاره ، شین یاد عموی پارک افتاد که قرار بود بعد از رفتن به چین کمکشون کنه ولی اینکه اونو کجا میتونه پیدا کنه اصلا اسمش چیه و چه شکلیه مشخص نبود، به سرباز جلو پل گفت میخواد برای دیدن عموش به روستای اون طرف مرز بره و چند ساعته برگرده، سرباز قبول کرد که یه پولی بگیره و مسیری که باید از رودخونه رد میشد رو بهش نشون بده، اب یخ زده بود ولی عمق روخونه هم تو اون قسمت زیاد نبود، چند قدم اول رو با احتیاط برداشت وسطای رودخونه رسیده بود که یخ زیر پاش ترک خورد، از ترسش بقیه مسیر رو 4دست و پا رفت و عرض 90متری روخونه رو رد کرد، شین الان دیگه جایی بود تمام این روزها واسه رسیدن بهش جون کنده بود و چندبار مرده بود و زنده شده بود اون توی چین بود…

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *