قمار با مرگ – قسمت اول

اپزود12 - قست اول پادکست سریالی قمار با مرگ

 تو این قسمت میریم به کره شمالی و ماجرای یکی از بزرگ ترن اتفاقاتی که تو اردوگاه های کار اجباری این کشور افتاده رو باهم مرور میکنم.

این داستان یک سریال سه قسمتی هستش که به صورت یک شب درمیان منتشر میشه، شما متونید برای حمایت از این سریال میتونید فقط با پنج هزار تومان پشتیبان هر سه قسمت این داستان باشید، برای این کار فقط کافیه به صفحه راوکست در سایت حامی باش برید.

hamibash.com/ravcast

عکسها و مطالب تکمیلی هر قسمت رو میتونید از سایت پادکست دنبال کنید.

ravcast.ir

راوکست در شبکه ها اجتماعی

توییتر

اینستاگرام

تلگرام

متن این اپیزود:

اولین خاطره ش یه اعدامه

یه پسربچه کوچیک بود که با مادرش رفته بود به یه مزرعه گندم نزدیکی رودخونه تائدونگ، چند صد نفری اونجا جمع شده بودن و داشتن میدیدن که نگهبانا مرد لاغر و استخونی رو به یه تیرچوبی میبندن، دهن زندانی رو پر سنگ ریزه کرده بودن که نتونه حرف بزنه، صورتشو با گونی پوشونده بودن، یکی از نگهبانا رو به جمعیت گفت: به زندانی در حال مرگ رستگاری از طریق کار با اعمال شاقه پیشنهاد شد اما او این سخاوتمندی حکومت را رد کرد.

شین این گئون خیلی کوچیک تر از این بود که از این حرفا سر دربیاره، تنها چیزی که یادشه اینه که وقتی صدای شلیک رو شنید از ترس چپیده تو بغل مادرش وقتی هم چشماشو باز کرده یه جسد پر از خون رو دیده که نگهبان ها داره میذارن روی گاری که ببرنش

قمار با مرگ – قسمت اول

شین اصلا هیچ تصوری از دنیای خارج از اردوگاه نداشت از وقتی که چشمش رو تو اردوگاه باز کرده یا داره شکنجه میشه یا داره کارمیکنه، مدرسه ای که میرفت با تعریفی که ما  از مدرسه توی ذهنتون داریم زمین تا آسمون فرق داشت

اونجا نگهبان ها معلم بودن و تنها چیزی که بهش یاد میدادن قوانین ده گانه اردوگاه و عشق به رهبر و نفرت از غرب بود، اون یاد گرفته بودکه آمریکایی ها حرومزاده هایی هستن که میخوان کشور رو نابود کنن و کره جنوبی هم سگ این امریکایی هاست کره شمالی هم کشوری مقتدر و باشکوهه که همه به رهبرش حسادت میکنن.

کره شمالی یکی از مرموزترین کشورهای دنیاست، کشوری کمونیست و شدیدا ضدغرب که تحت رهبری خاندان کیم با قحطی شدید چندین دهه ای دست و پنجه نرم میکنه

تو این کشور اینترنت وجود نداره، موبایل به این شکل وجود نداره،هرگونه ارتباط با دنیای خارج ممنوعه، مردم برای سفرهای بین شهری نیاز به مجوز دارن، این کشور فقط 3شبکه تلویزیونی داره که فقط اخبار مثبت از حزب حاکم رو پوشش میدن، شلوار لی و پیتزا ممنوعه چون نماد غربه، خودکشی ممنوعه چون اینکار نوعی فرار از دست حزب حساب میشد که مجازاتش برای تمام خانواده س، این حکومته که ساعت خوابیدن و بیدار شدن شما رو تعیین میکنه، داشتن هرکدوم از کتاب های مقدس ممنوعه، برنج فقط برای قشری خاصه، کوچکترین قانون شکنی باعث میشه خودت و افراد خانواده ات تا سه نسل بعد به اردوگاه های کار اجباری فرستاده بشن، اردوگاه هایی وحشتناک که حداقل 12 برابر اردوگاه های نازی عمر دارن،

تمام این اردوگاه ها تو دل کوهستان های کشورن و دور تا دورشون با حصارهایی بسته شدن که برق فشار قوی ازشون رد میشه، توی این اردوگاه ها فقط باید کار کنی از قبل از طلوع خورشید تا اخرای شب، تو این اردوگاه ها زندانی ها به سن ازدواج که برسن نگهبان ها هستن که براشون همسر انتخاب میکنن و فقط سالی 5بار میتونن شب رو باهم بگذرونن، تجمع بیشتر از 2 نفر ممنوع، صحبت از خدا ممنوع، موقع کار کردن حرف زدن ممنوع ، کوچکترین ارتباطی بین دخترها و پسرها ممنوع، اگر از قصد کسی برای فرار با خبر باشی و این موضوع رو اطلاع ندی قبل از اینکه شخص فراری رو اعدام کنن تویی که اعدام میشی، هرسال چندده نفر از زندانی ها به خاطر پیش پا افتاده ترین جرم ها مثل دزدیدن غذا اعدام میشن،

نگهبانها توی مجازات و تجاوز به زنان اردوگاه ها تقریبا اختیار تام دارن، رژیم غذایی زندانی ها ذرت و کلم و نمکه که اونهارو فقط زنده نگه میداره تا بتونن کار کنن، سالی یکی دوبار لباس نو بهشون میدن، با این لباسها هم کار میکنن و هم میخوابن، تو زندگیشون خبری از صابون و مسواک و لباس زیر نیست، معمولا اکثرشون مخصوصا اونهایی که توی اردوگاه به دنیا اومدن تا قبل از 50سالگی از سوتغذیه و مریضی میمیرن. تمام این زندانی ها توسط سازمان امنیت ملی کره شمالی بوویبو بازداشت میشن. سازمان عفو بین الملل احتمال میده که 6 اردوگاه کار اجباری تو این کشور وجود داشته باشه که بزرگترین این اردوگاه ها از شهر لس انجلس هم بزرگ تره.

شین 10سال بعد دوباره به مزرعه برمیگرده، باز همون جمعیت چندصد نفره و همون چوبه اعدام، حالا دیگه یه پسر نوجوون 14 ساله شده که بعد از 8 ماه اسارت تو یه زندان زیرزمینی آزاد شده بود.

وقتی بعد از 8ماه شین رو از زندان آوردن بیرون و تو مزرعه از ماشین پیاده کردن و بردنش به سمت چوبه اعدام دیگه خودش رو یه مرده فرض میکرد، نگهبانا یه زن میانسال و پسر جوونی رو به چوبه دار بسته بودن و طناب دار رو دور گردن زن صفت میکردن، اونا مادر و برادر شین بودن

شین هنوز داشت سعی میکرد که بفهمه چی داره دور و ورش میگذره که دید مادرش حلق آویز شده و داره اون بالا دست و پا میزنه، مادرش که مرد نوبت برادرش شد، 3نگهبان 9 شلیک، هرکدوم سه بار…

شین اعدام نشد، اون رو برده بودن اونجا تا اعدام مادر و برادرش رو ببینه

ولی شین بیشتر از اینکه از دست نگهبانها عصبانی باشه از مادر برادرش عصبانی بود که با فرارشون باعث شده بودن 8ماه شکنجه بشه، جای شکنجه رو روی تمام بدنش میشد دید، سوختگی و زخم های بدی رو تنش بود که هربار بهشون نگاه میکرد خشمم نسبت به مادر و برادش بیشتر میشد.

شین تو اردوگاه داشت تقاص قانون شکنی عموش رو میداد، کره شمالی قانونی به اسم مجازات سه نسل داره، یعنی اگر کسی جرمی انجام بده تمام اعضای درجه یک اون خانواده به اردوگاه های کار اجباری فرستاده میشن و تا سه نسل بعد اونجا باید بمونن و کار کنن و شکنجه بشن تا تبارشون از گناه پاک بشه

 

شین و مادرش تو اردوگاه، توی روستایی رو به روی مزرعه ای زندگی میکردن که بعدن مادرش اونجا اعدام شد، تو اون روستا 40تا خونه 1طبقه بود که توی هرکدوم از این خونه ها 4خانواده زندگی میکردن، آشپزخونه مشترک بود، خبری از اب لوله کشی و تخت خواب و حموم نبود، خیلی ها توی تابستون یواشکی خودشون رو توی رودخونه میشستن، کلا برای هر 30خانوده یک چاه اب بود که ازش برای خوردن استفاده کنن

هر خونه هم 2تا توالت یکی برای مردها و یکی برای زن ها داشت که از فضولات انسانی این توالت ها به عنوان کود برای مزرعه استفاده میکردن، اگه مادر شین سهمیه کار روزانشو انجام میداد میتونست برای اون شب و فردا صبح وعده غذایی بگیره وگرنه از غذا خبری نبود، شین تمام روزهای سال ذرت و کلم نمک زده شده میخورد، اونها معمولا همیشه گرسنه بودن، شین اکثر وقتا که مادرش خونه نبود غذای مادرش رو هم میخورد و به خاطر این کارش همیشه کت میخورد، زندگی توی اردوگاه کاری با مردم کرده بود که نه بچه عرقی به والدین داشت و نه والدین حس خاصی نسبت به بچه هاشون داشتن درواقع بیشتر به چشم یه رقیب برای بقا بهم نگاه میکردن.

پدر مادر شین به عنوان جایزه برای کار زیاد و خبرچینی باهم ازدواج کرده بودن، به غیر از 5شبی که در طول سال مشخص میشد مردها و زن ها تو خوابگاه های جدا میخوابیدن، قانون هشتم اردوگاه میگفت هر رابطه جنسی بدون اجازه قبلی حکمش اعدامه، اگه این رابطه باعث حاملگی زن میشد مادر و نوزاد باهم کشته میشدن، چون هدف اردوگاه پاک کردن تبار الوده زندانی ها تا سه نسل بعد بود و به دنیا اومدن بچه جدید از یه تبار آلوده با این هدف مغایرت داشت، خیلی از زنهایی که به خاطر یه وعده غذای بیشتر با نگهبان ها همخواب میشدن اگر بعدن باردار میشدن یا خودکشی میکردن یا نگهبان ها میکشتنشون.

حاصل ازدواج پدر و مادر شین 2پسر بود که شین با 8سال اختلاف برادر کوچیکه بود

این دوتا برادر خیلی همدیگه رو نمیشناختن، برادر بزرگتر 10ساعت در روز مدرسه بود وقتی هم که شین 4 سالش بود به خاطر اینکه به سن کار یعنی 12 سال رسیده بود  از خونه جداش کردن و فرستادنش به خوابگاه.

10ساله بود که وقتی دنبال مادرش تو مزرعه میگشت دید که مادرش داره اتاق نگهبان رو تمیز میکنه، یکم که گذشت دید نگهبان هم میاد تو اتاق و بدون اینکه مادرش مقاومتی از خودش نشون بده بهش تجاوز میکنه، یبار هم موقع کار توی مزرعه مادر شین به خاطر خستگی زیاد کند کار میکرد که نگهبان دستور میده برای تنبیه نزدیک به 2ساعت زیر آفتاب روی زانوهاش بشینه و دستاش رو بالا بگیره، بعد از 2ساعت دوباره برشمیگردونن سرکار ولی از شدت خستگی بیهوش میشه.

گرسنگی توی اردوگاه کارو به جایی کشونده بود که شین و دوستاش موش هارو شکار میکردن و میخوردن، البته اینکار تاحد زیادی ضروری بود چون به خاطر سوتغذیه شدید مریضی پلاگر شایع شده بود که به خاطر نرسیدن پروتیین به بدن به وجود میومد و باعث مرگ میشد، خوردن موشها در کنار ملخ ها و حشرات میتونست کمی از این کمبود پروتیین رو جبران کنه، این کمبود منابع غذایی محدود به اردوگاه ها نبود، این مشکل تو سرار کره وجود داره، سیاست های جنگ طلبانه خاندان کیم باعث شده بود تمام منابع کشور صرف نیروی نظامی بشه از سمتی هم تحریم های شدید این کشور که از سمت جامعه بین الملل برای فشار روی حکومت کره شمالی اعمال شده مستقیما روی مردم این کشور تاثییر گذاشته

خصومت کره شمالی با غرب به حدی بود که حتی کمک های غذایی رو هم قبول نمیکرد، این گرسنگی فراگیر تا جایی پیش رفته که از نظر جسمانی مردم کره شمالی میانگین 15 سانت  کوتاهتر و 15 کیلو سبک تر از مردم کره جنوبین، توی دهه 1990 قحطی جون 1میلیون نفر از مردم این کشور رو گرفت، یبار تو مدرسه وقتی داشتن بچه هارو تفتیش میکردن از یه دختر چندتا دونه ذرت گرفته بودن، قانون سوم اردوگاه میگه دزدین غذا حکمش اعدامه، ولی معمولا این قانون تو مدرسه زیاد جدی گرفته نمیشد و با تنبیه بدنی تموم میشه ولی اون روز معلم مدرسه اون دختربچه رو انقدر زده بود که دچار خونریزی مغزی میشه و همون شب میمیره.

فضای مدرسه ها وحشتناک بود، اتاقهای بتونی که دخترها و پسرهارو جدا از هم میشوندن، فقط معلم بود که کتاب داشت، معلم هایی یونیفورم پوش که اسلحه کمریشون حتی تو کلاس هم باهاشون بود، در بدترین شرایط هم غیبت توی کلاسها مجاز نبود،هر ترم یه دفتر بهشون میدادن ولی از مداد و پاکن خبری نبود، جای مداد از یه چوب نوک تیز نیم سوخته استفاده میگردن، فکرشو بکن برای تمرین نوشتن از بچه ها میخواستن درمورد کارکردن توی اردوگاه و تبار خائن و ناپاکشون بنویسن،هیچ چیزی جز خوندن و نوشتن ابتدایی و جمع و تفریق بهشون یاد داده نمیشد،

اونها حتی کوچکترین تصوری از رهبر کره شمالی هم نداشتن حتی عکسش رو هم ندیده بودن  چون اجازه نداشتن که از سیاست چیزی بدونن، تمام بچه ها تو اردوگاه به دنیا اومده بودن و حاصل ازدواج جایزه ای پدر مادرشون بودن، بچه هایی که با پدر و مادرشون دستگیر میشدن و به اردوگاه آورده میشدن به دورافتاده ترین بخش های اردوگاه فرستاده میشدن همونجا زندانی میشدن، تمام بچه های مدرسه برای 12سالگی و شروع کار اصلی و اجباریشون آموزش داده میشدن، تو زمستون کارشون پارو کردن برف و قطع کردن درخت برای گرم کردن مدرسه بود، بعضی وقتها برای نظافت به روستاهایی که نگهبان ها با خانواده هاشون ساکنش بودن فرستاده میشدن، برای نظافت و جمع کردن مدفوع یخ زده اونا ، قبل تر گفتم که کره شمالی از کودهای انسانی برای مزارع استفاده میکرد.

هر روز توی مدرسه جلسه خود انتقادی برگزار میشد، بچه ها باید به کارهای اشتباهی که تو طول روز انجام دادن اعتراف میکردن تا تنبیه بشن، حتی اگر کار اشتباهی هم نکرده بودن باید از خودشن یه چیز سرهم میکردن وگرنه کتک میخوردن، اونا هم مجبور بودن چیزی بگن که مجازات خفیف داشته باشه، تو مدرسه بچه ها هیچ وقت بهم اعتماد نمیکردن، اونهارو جوری بار آورده بودن که همیشه داشتن برای بقا رقابت میکردن، خبرچینی کردن بهترین راه واسه جیره غذایی اضافه بود، فقط کافی بود یکی از بچه ها از سر دوستی به همکلاسیش درمورد غذایی که دزدیده بگه تا زندگی براش از این هم جهنم تر بشه، سیاست تشویق برای یک نفر و تنبیه برای همه بچه هارو باهم دشمن کرده بود.

کیم ایل سونگ رهبر وقت کره شمالی برای شناسایی مخالف هاش یه سیستم تبار محور براساس میزان قابل اعتماد بودن پدر و مادر و خاندان افراد درست کرده بود که اونهارو به طبقه های مختلف تقسیم میکرد

تو بالاترین سطح افراد حزب کارگران و افسران درجه دار بودن، طبقه بعدی کارگران مزارع و خانواده های سربازانی که تو جنگ دو کره و جنگ علیه ژاپن خدمت کرده بودن قرار داشتن

طبقه بعدی که به طبقه خنثی معروف بود سربازها و معلم ها بودن و بعد از اینا طبقه متخاصم بود که شامل افرادی میشد که دیندار بودن حالا هر دینی یا مظنون به مخالفت با حکومت بودن یا نواده های کسایی بودن که زمان اشغال کره به دست ژاپنی ها تو معدن های اونا کار میگردن، بعضیاشونم کسایی بودن که خودشون یا یکی از افراد خانوادشون از کشور فرار کرده بود، اینها معمولا یا محکوم به اعدام میشدن یا فرستاده میشدن اردوگاه که تو بهترین حالت تو معدن ها و کارخونه ها به کار گرفته بشن.

هرکدوم از این طبقه ها امتیاز و یا محدودیت های خاص خودش رو داره

مثلا اعضای طبقه بالا یا به اصطلاح هسته و طبقه پاینترش، اجازه اینو دارن که توی پیونگ یانگ یا اطرافش زندگی کنن و دانشگاه برن، افراد طبقه خنثی میتونن با ملحق شدن به ارتش و خدمت با افتخار و یا با پارتی بازی و رشوه خودشون رو به سطح اول برسونن و از امتیازاتش استفاده کنن وگرنه باید تو شهرهای کوچیک کره یه زندگی معمولی داشته باشن، البته اینم بگم که تعریف زندگی معمولی توی کره با تعریفی که ما داریم خیلی فرق میکنه، فقط یه مثال بزنم تا بعدا که کامل تر توضیح بدم،

یه کالایی مثل برنج جایزه و هدیه خدمت تو طبقه بالا و هسته بود، دیگه خودتون سطح زندگی رو توی طبقات پایین تر تصور کنید، افراد طبقه متخاصم هم تو دورافتاده ترین شهرهای مرزی با چین اسکان داده شدن.

بین اعضای طبقه هسته کره شمالی که حدود 200هزار نفر از جمعیت 23 میلیون نفری کره شمالی رو شامل میشن هستن کسایی که از موقعیتی که دارن سواستفاده میکنن و میرن تو کار قاچاق، از مواد گرفته تا سیگارهای تقلبی از همه مهمتر قاچاق انسان که بازار خیلی خوبی توی کره شمالی داره، درواقع این قاچاق ها به صورت غیر رسمی زیر نظر حکومت بود تا بتونه درامد کسب کنه، یکی دیگه از منابع درامد حکومت کلاه گذاشتن سر شرکت های خارجی بیمه بود، اینجوری که دلال های بیمه رو شناسایی میکردن و با پیشنهاد دادن حق بیمه بالا کارخونه ها، مزرعه ها و دارایی های خودش رو به صورت مشترک زیر پوشش چند شرکت بیمه ای خارجی میبرد و بعد با حادثه های عمدی چندصد میلیون دلار از این شرکت ها خسارت میگرفت در عوضش هم به کارمندهایی که تونسته بودن این قرارداد هارو برای حکومت ببندن میوه و پتو و تلویزیون هدیه میداد، شاید خیلی از چیزها عجیب و غیر قابل باور بیاد ولی تمام اینا حقیقت محضیه که داره توی کره شمالی میگذره.

اوایل داستان که یادتونه گفتم مادر و برادر شین به خاطر اقدام به فرار بازداشت میشن جلوی چشمای شین اعدامشون میکنن، اما ماجرای این اعدام چی بود

یه روز صبح که شین مثل همیشه تو مدرسه بود 3تا مرد یونیفرم پوش با ماشین جیپی که مخصوص سربازهای اردوگاه بود اومدن دنبالش و بدون اینکه چیزی بهش بگن بهش دستبند زدن و سوار ماشینش کردن، شین میدونست که حق پرسیدن هیچ سوالی رو نداره، این یکی از قوانین 10گانه اردوگاه بود ولی شصتش خبردار شده بود که یه اتفاقی افتاده، یه اتفاق وحشتناک

بعد از نیم ساعت رانندگی ماشین متوقف میشه، شین رو پیاده میکنن و اون فقط متوجه میشه که سوار آسانسور شده و داره میره به سمت پایین، از آسانسور که بیرون میان وارد یه اتاق بزرگ میشن، یه اتاق تاریک و بدون پنجره، چشم های شین رو که باز میکنن اولین تصویری که میبینه یه افسر نظامی که پشت میز نشسته، انگار تمام روز اونجا نشسته بود و منتظر شین بوده.

دو نفر دیگه که لباس نظامی تنشون بود شین رو روی صندلی میشونن

بدون معطلی بازجویی شروع میشه:

افسر پشت میز ازش پرسید

تو شین این گئونی؟

بله

شین گیونگ ساب پدرته؟

بله

جانگ های گیونگ پدرته؟

بله

شین هی گئون برادرته؟

بله

افسر چند دقیقه ای بدون اینکه چیزی بپرسه به شین زل میزنه،تمام بدن شین داشت میلرزید

میدونست که توی اردوگاه به خاطر پیش پا افتاده ترین اشتباهی ممکنه که اعدام بشه

افسر پرسید؟

میدونی چرا اینجایی؟

نه

افسر نظامی بهش میگه امروز صبح مادر و برادرش موقع فرار دستگیر شدن و شین هم به جرم همدستی یا مطلع بودن و پنهون کردن این کار  دستگیر شده

شین که اینو میشنوه پاهاش شل میشه، به قدری شوکه میشه که حتی نمیتونه حرف بزنه و از خودش دفاع کنه

یکم که تونست خودشه جمع و جور کنه گفت که از هیچی خبر نداره

شین تقریبا 1ماه بود که خونه نرفته بود، شب و روزش رو تو مدرسه گذرونده بود ولی افسر پشت میز حرفای شین تو کتش نمیرفت که نمیرفت، شین روزها و ماه ها شکنجه میشه ولی هیچ حرفی برای گفتن نداره که بزننه چون اصلا از چیزی خبر نداشت که بخواد بگه،

سلول شین یه مربع بتونی بود که حتی نمیتونست توش باهاشو دراز کنه، توی همین سلول کوچیک توالتش هم بود تو اون سلول بدون پنجره نمیشد حتی شب و روز رو از هم تشخیص داد، هر روز بازجویی میشد هر روز شکنجه میشد و تو تمام این مدت هر چند روز یبار بهش یه وعده ذرت میدادن که از گشنگی نمیره

یه روز اون رو به یه اتاقی میبرن که بیشتر شبیه یه کارگاهه

از پاهاش از جرثقیلی که اونجا بود آویزونش میکنن و همون سوالای تکراری ازش میپرسن

وقتی جوابی که میخوان رو نمیگیرن دست های شین رو هم به قلاب میبندن، بندش لختش تقریبا شکل حرف یو شده بود کمرش نزدیک زمین بود

برای بار آخر ازش پرسیدن که دلیل فرار برادرش و اینکه بعد فرار میخواست چیکارکنه رو بگه، شین حرفی برای گفتن نداشت، بازجوها یه منقل پر از ذغال رو گذاشتن زیر کمر شین و شروع کردن به باد زدن منقل، انقدر منقل رو باد زدن و انقدر پوست و گوشت شین رو سوزوندن تا بیهوش شد.

وقتی بهوش اومد تو سلولش بود، نمیدونست چندوقت گذشه، گوشت دور مچ پاش به خاطر آویزون موندنای طولانی به استخونش رسیده بود

تمام کمرش تاول زده بود و از چرک و عمونت شدید به لباسش چسبیده بود، از شدت عفونت تب کرده بود چند روز نتونست لب به غذا بزنه خودش حدس میزنه که 10 روزی رو همین شکلی تو سلولش مونده، اخرین بازجوییش توی سلولش انجم شد و بعدش سلول شین رو عوض کردن، حالش همینجوری داشت بدتر میشد، تو این سلول جدیده یه هم سلولی هم داشت،

هم سلولی شین یه مرد 50 ساله لاغر استخونی بود که انگار چند سالی میشد که اون پایینه،شین اونو عمو صدا میزد، تمام این 2ماه عمو ازش پرستاری میکرد، سعی میکرد زخم هاشو تمیز نگهداره و چرکهاشو با قاشق از بدنش بکشه بیرون، از غذایی که برای خوردن بهشون میدادن به خاطر نمکش استفاده میکرد که زخم های شین رو ضدعفونی کنه، چند هفته طول کشید تا شین حالش بهتر بشه، اون روزها و شبها توی اون سلول تاریک فقط با حرف زدن و داستان تعریف کردن قابل تحمل میشد، عمو از دنیای بیرون از اردوگاه تعریف میکرد، از طعم گوشت و برنج و صدف براش گفت، از شهرها و آپارتمان های چند طبقه، عمو تا حدودی هم پیش نگهبانها ارج و قرب داشت، براش وعده غذایی اضافه میاوردن، حتی اجازه میدادن موها و ریشش رو کوتاه کنه، شین هم به هوای عمو  اون اخریا غذای بیشتری گیرش میومد

نگهبانها بعد 2ماه باز اومدن سروقت شین، اون روز آخرین باری بود که شین و عمو همو میدیدن، شین رو بردن به اتاقی که 8ماه قبل برای اولین بار ازش بازجویی کرده بودن، وقتی وارد اتاق شد از چیزی که دید شوکه شد، پدرش هم اونجا بود، زانو زده بود جلوی میز، جای شکنجه رو تمام بدنش معلوم بود، پای راستش اصلا اوضاع خوبی نداشت، مثل اینکه پاشو شکونده بودن و استخونای پاش خیلی بد شکل جوش خورده بودن، شین رو کنار پدرش نشوندن و برگه ای رو برای امضا بهشون دادن، اون برگه آزادیشون بود با این شرط که بعد از آزاد شدن در مورد اتفاقاتی که براشون افتاده هیچ جا صحبت نکنن وگرنه اعدام میشن، بعد از امضا اونارو سوار ماشین میکنن و به مزرعه گندم نزدیک خونشون میبرن، اونجا شین، مادر و برادرش رو بعد از 8 ماه دید و این اخرین دیدارشون بود، هردوی اونها اعدام شدن،

روز های بعد از اعدام برای شین به بدترین شکل ممکن گذشت

توی مدرسه روزهایی جهنمی از قبل هم بدتر شده بود، حالا دیگه شین پسر یه مادر خائن بود که برای فرار پسر بزرگش نقشه کشیده بود،وضعیت جسمانیش به خاطر 8ماهی که تو زندان مخفی گذرونده بود اصلا تعریفی نداشت، معلمش با بدترین شکل ممکن باهاش رفتار میکرد همکلاسی هاش غذاشو میدزدیدن، یه مدت برای ساخت و ساز سد توی سرمای زمستون مجبور بود توی رودخونه بره و سنگ هایی که هرکدوم چندبرابر وزن خودش بودن جا ب جا کنه

1سال بعدی با همین وضع گذشت تا به مزرعه پرورش خوک فرستادنش، اوضاع اونجا نسبتا بهتر بود، بیشتر غذا میخورد و کارش هم سبک بود، تا جایی هم که میتونست گوشت خوک میدزدید و میخورد اما این روزهای خوبش تا 22سالگی بیشتر ادامه پیدا نکرد، شین به کارگاه پوشاک فرستاده میشه، یه کارگاه شلوغ که مسئول تامین بخشی از لباس های ارتش و نظامی های کشور بودن، محیط کارگاه شدیدا خشن بود

با کوچیکترین بهونه ای زندانی ها تنبیه میشدن، شین چندبار شاهد تجاوز نگهبان ها و سرکارگرها به دخترای جوون کارگاه بود، همون روزا یکی از بندهای انگشت های شین رو قطع میکنن فقط به خاطر اینکه چرخ خیاطی از دستش افتاده بوده، فشار روی شین به بالاترین حد رسیده بود ولی با این وجود تونسته بود تو کارش پیشرفت کنه و تعمیر چرخ های خیاطی رو یاد بگیره

به خاطر همین مهارتی که یاد گرفته بود مدیر کارگاه شین رو مسئول آموزش تعمیرات چرخ خیاطی به پارک یونگ چول میکنه، پارک 40ساله زندانی جدید اردوگاه بود و شخصیت مهمی بود ، همسرش از افراد نزدیک به مقامات ارشد حکومت بود، ماموریت شین درواقع این بود که بتونه خودشو به پارک نزدیک کنه و ازش اطلاعات بگیره و خبرچینیش رو بکنه، تقریبا روزی 14 ساعت باهم وقت میگذروندن ولی شین هیچی دستگیرش نمیشد

یه روز وقتی داشتن باهم صحبت میکردن پارک از شین پرسید که تو خونت کجاس؟ شین هم طبیعتا گفت خونه من همینجاست همین اردوگاه

پارک گفت من تو پیونگ یانگ به دنیا اومدم، شین اصلا نمیدونست پارک درمورد کجا صحبت میکنه اصلا  بار اولش بود که اسم پیونگ یانگ رو میشنید، پارک خیلی تعجب کرد ولی یکم که گذشت فهمید که اوضاع از چه قراره، واسه همین روزها و شب ها نشست و برای شین از دنیای خارج حرف زد، از پیونگ یانگ گفت، از کشور همسایه چین، از اینکه یه کره دیگه هم تو جنوب کشور هست، حتی براش از مفهوم پول گفت، کنار همه اینها داستان زندگی خودش رو هم برای شین تعریف میکنه، پارک مدیر یه مرکز آموزش تکواندو بوده که وظیفش آموزش افراد خاص حکومتی بوده و همسرش هم از نزدیکان حزب بود، یه روز پارک با یکی از کارمندان حکومتی سر یه موضوعی بحث میکنه اون کارمند هم برای تلافی خبرچینی پارک رو میکنه،

پارک از ترس جونش دست زن و بچش رو میگیره و فرار میکنن چین ولی بعد از 1سال و نیم برای اینکه فکر میکرده جرمی انجام نداده که بخواد بابتش مجازات بشه برمیگرده به کره اما همون لب مرز بازداشتشون میکنن و با همسر و پسرش 14سالش میفرستنشون اردوگاه 14، شین که از شنیدن حرفا و تعریف های پارک از دنیای خارج اردوگاه یاد هم سلولیش عمو افتاده بود تصمیم میگه اینبار دیگه خبرچینی نکنه و فقط بشینه پای حرفای پارک تا بیشتر از چیزایی که اون بیرونه با خبر بشه،

همسر پارک با ارتباطاتی که داشت، سعی میکرد مامورای امنیتی رو قانع کنه که مجبور بوده از شوهرش که یه مجرم سیاسیه اطاعت کنه به خاطر همینم داشت سعی میکرد که از پارک جدا بشه تا شاید بتونه از اردوگاه آزاد بشه.

یه مدتی گذشت و شین و پارک بیشتر و بیشتر بهم نزدیک شدن و شین هم تحت تاثیر حرفای پارک بیشتر مشتاق دیدن دنیای خارج میشد تا اینکه یه شب بعد از جلسه خودانتقادی کارگاه چندتا نگهبان میان و از زندانی هایی که مشکل شپش داشتن میخوان خودشون رو معرفی کنن، 5 تا از زندانی ها جلو میرن و میگن که مشکلات شپش تو محل زندگیشون دیگه از کنترلشون خارج شده، نگهبانها به هرکدوم از اونها یه سطل پر از یه مایع کدر رنگ میدن و میگن که خودشون رو با این مایع بشورن، کمتر از یک هفته بعد بدن تمام این زندانی ها پر از جوش شد و یواش یواش پوستشون شروع به گندیدن کرد تا وقتی که از شدت تب و عفونت دیگه نمیتونستن حتی غذا بخورن، بعد از 1هفته هم نگهبانها شبونه اونهارو سوار کامیون کردن و دیگه هیچ وقت خبری ازشون نشد.

تمام مشکلاتی که شین تا اون روز تحمل کرده بود به کنار ولی دوستیش با پارک و حرفاش و اتفاقی که برای اون 5زندانی افتاد به قدری روش تاثیر گذاشته بود که دیگه اردوگاه 14 براش خونه نبود یه قفس بزرگ بود که باید خودشو ازش نجات میداد

وسطای دسامبر 2004 بود حالا دیگه شین و پارک تصمیم خودشون رو گرفته بودن که این تصمیم چیزی نبود جز فرار از امنیتی ترین اردوگاه کره شمالی یعنی اردوگاه 14…

ادامه دارد…

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *